چنان شود كه تو خواهى . پس روز آدينه بدان قبيله رفتم كه وى بود ، و ايشان از وى صد هزار درم مىخواستند ، حق تعالى ايشان را چنان مهربان گردانيد كه او را به من بازدادند و بند از پاى او برداشتند ، و به سلامت به خانه آوردم كه همگنان تعجب كردند كه هرگز كس را اين فتوح برنيامده بود كه ما را برآمد .
124 - اطلاع شيخ از ناله و نياز مؤلف
ديگر هم او گفت : وقتى چون از ولايت غزنين بازآمدم مرا گفت : شبى آواز نالهء تو به گوش من آمد كه زارزار بناليدى . من سخت انديشمند گشتم ، تا آنگه كه از ( بهر -
C
) تو پاى مردى « 1 » بكردم . من نيز اين قصه شيخ الاسلام را بگفتم كه چه بود .
125 - گذشتن مؤلف از سرحد غزنين بىجواز
ديگر هم او گفت : از غزنين مىآمدم ، به راه غور بسرى حد « 2 » غزنين جواز مىخواستند . صاحب بريد سلطان آنجا نشسته بود ، و احتياط عظيم مىكردند ، صورت نمىبست كه كس را از آنجا بگذرانند . چون من آنجا رسيدم بهغايت رنجور گشتم كه ( اگر -
C
) مرا باز بايد گشت تا جواز آرم ازينجا بخراسان رفته باشم .
شيخ الاسلام را به خداى شفيع آوردم چهل « 1 » ، و يك بار برفتم ، از ميان آن همه عوانان « 3 » و نگاهبانان بيرون رفتم ، خداى تعالى آن همه را چشم ببست باللّه العظيم ، كه هيچ كس مرا نگفت كه از كجا مىآيى و كجا مىشوى . چون شيخ الاسلام را برسيدم و
هامش
( 1 ) - چهل : جهل ، شايد مقصود اينست كه در دل چهل بار نيت كردم كه شيخ شفيع من باشد .
پيوستن « چهل » به « و يك » ( 41 ) جملهء بعد را دشوار و بىمعنى مىكند .
( 1 ) پايمردى - از پايمرد ( - يارىدهنده و شفيع و معين و دستگير « برهان قاطع » ) + ى ( علامت حاصل مصدر ) ؛ وساطت ، ميانجيگرى ( برهان قاطع ، حاشيهء استاد معين ) .
( 2 ) سرى حد بجاى سرحد دليلى است بر اينكه اين كلمه در قديم با اضافهء دو جزء تلفظ و تحرير مىشده بخلاف امروز كه صورت يك كلمه را پيدا نموده و كسرهء اضافه از ميان برخاسته است .
( 3 ) عوانان رك به حاشيه حكايت 104