تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
كسان كه حاضر بودند پرسيدند كه اين چه خونست ؟ گفت ( شما را بازين كار نيست ، دانشمند محمد را بخوانيد . وى را بياوردند . گفت : -
C
) آنچه تو مىخواستى ، چيزى ديدم كه هيچ كس از من نشنود . گفت : چيست ؟ گفت : بيت المقدس را كافران بگرفتند و چندانى خلق را بكشتند كه هيچ اندازه پيدا نيست ، و مرا نمودند و من خود را در ميان ايشان ديدم ، اين خون بر كفش من از آنست ، و هنوز مىكشند و در كارزارند ، اما پراكنده شده‌اند . گفت : برويد و پدر را خبر كن و با وى ( نذر كن تا پنج ماه با هيچ كس نگويد كه راه دورست . وى -
C
) برفت و با پدر خود بگفت و با وى عهد كرد . چون پنج « 1 » ماه برآمد و هيچ اثر آن پيدا نيامد كه راه ناايمن بود ، ( روزى اين منصور با پسر گفت : من اكنون دست يافتم كه شما را آن گويم كه سگ را نگويند . گفت : چندان صبر كن كه وعده فرارسد . گفت : -
C
) روز و ساعت نوشته‌ام اينك برخوان ! برخواندم ، تمام شده بود . بيامدم و شيخ الاسلام را گفتم . شيخ الاسلام گفت : اين كار ببوده است ، اما صبر بايد كرد تا خبر كى رسد ، گو : يك ماه ديگر صبر كن . و اين منصورك مؤذنى كردى . روزى در مسجد رفت . مردى ديد آنجا نشسته ، سخن تازى مىگفت . پرسيد كه از كجايى تو ؟ گفت : از بيت المقدس . گفت : كى رفته‌اى ؟ گفت : شش ماه است ، و آن روز رفته‌ام كه آن حادثه آنجا افتاده است . گفت : چه حادثه بود ؟ گفت : شما خبر نداريد كه بيت المقدس غارت كردند و مسلمانان را بكشتند ؟ همچنان‌كه شيخ الاسلام نشان داده بود بعينه چنان بود كه هيچ كما بيش نبود . و اين منصورك بيامد گريان و با توبه ، نيز ديگر در حق شيخ الاسلام چيز نگفت « 1 » .
هامش
( 1 ) - يك ( 1 ) اين واقعه در سال 492 هجرى رخ داده و تفصيل آن در كتب تاريخ آمده است ( رك : ابن اثير جزء دهم و ابن خلدون جزء پنجم ص 21 ) . ابن خلدون مىنويسد كه هفتاد هزار تن كه در ميان آنها علما و زهاد و عباد نيز بودند كشته شدند .