اما مىبدانم « 1 » كه مرا نتوانند كشت . شيخ الاسلام گفت : آنچه بر من بود من بجاى آوردم ، اكنون تو دانى . برخاست و سلطان را بديد و بازگرديد . ده روز ازين سخن برآمد ، امير انر را بكشتند .
120 - تبديل موى بزر سرخ
ديگر روزى از مصلى « 1 » خود موى چند در دست مىماليد . شيخ بو عمرو گفت آن مويها به من ده . ابراهيم كاريز دست دراز كرد و بستد . همه زر سرخ گشته بود بقدرت آفريدگار جل جلاله .
121 - مشاهدهء شيخ تصرف بيت المقدس و كشته شدن مسلمانان را
ديگر در آنوقت كه شيخ الاسلام در ديه خود بود دانشمند محمد نام پدرى داشت خواجه منصورك « 2 » گفتندى ، و اين پدرش بهغايت منكر بود . شيخ الاسلام و پسر خود را اباحتى « 2 » خواندى و پسر را ملامتها كردى كه از وى دور باش ، فايده نداشت .
اين دانشمند محمد روزى نيازى نمود ، گفت : چه شود اگر تو اين پدر مرا چيزى نمايى كه او منكر نتواند شد تا مگر انكار او با قرار بدل گردد ؟ تا روزى شيخ - الاسلام برخاست عظيم كوفته خاطر و رنجور ، و قطرهاى چند خون بر پاى وى و بر كفش وى . مريدى آن كفش برداشت تا بشويد ، زير كفش او همه خون بود « 3 » .
هامش
( 1 ) - ندانم
( 2 ) - منصور كر ، تصحيح بقياس مواضع بعد كه در همه موارد منصورك است .
( 1 ) مصلى - جاى نماز
( 2 ) اباحتى - كسى كه هر كار زشت را مباح و مجاز شمرد ( تذكرة الاوليا ج 1 / 123 )
( 3 ) به نظر مىرسد كه اين حكايت زير نفوذ معتقدات مسيحيان يا با اطلاع از آنچه نزد اولياى مسيحى ديده مىشود و بهamgitSمعروف است نوشته شده و آن عبارت از اينست كه از كف دست يا پاى قديس يا ولى ، از همان موضعى كه دست و پاى حضرت مسيح را هنگام شهادت با ميخ سوراخ كردند و وى را بصليب آويختند ، خون جارى گردد .
اين حالت كه نشانهء اتحاد كامل روح ولى با مسيح و فانى شدن صرف در حيات و شهادت اوست خاصه از فرانسيسكوس اسيسى ( شهرى در شمال ايطاليا ) كه از 1182 تا 1226 ميلادى مىزيسته و مؤسس فرقهاى روحانى است زياد ديده مىشده و هنرمندان بزرگ در تابلوهاى مشهور آن را نقش كردهاند .