119 - داستان كشته شدن امير انر
ديگر در آنوقت كه بدگويان در حق امير انر پيش سلطان عالم چيزها « 1 » گفته بودند و سلطان بر وى متغير شده بود شيخ الاسلام را از آن خبر بود . او نامهاى به گرگان فرستاده بود كه زينهار تا توانى اينجا نيايى ، اگر چند سلطان ترا بخواند نيايى ، و در آن دو سه روز نامه « 2 » فرستاد . چون ماه دو سه برآمد خبر آمد كه امير انر ( برايكان ( كذا ) رسيد . شيخ الاسلام گفت : آه كه در خون خويش شد . قومى گفتند : امير انر -
C
) مريد صادق است ، اگر بتوانى تدبير كن تا مگر خلاص يابد . چون امير انر بسرخس آمد شيخ الاسلام گفت : كار تنگ شد . ياران گفتند :
اگر بما چيزى برآيد برويم . گفت : هيچ سود ندارد كه اگر من نيز بروم هم سود ندارد ، تا چگونه شود . قومى بازو برخاستند « 3 » و برفتند به سوى سرخس . چون به يك منزلى سرخس رسيدند خبر آمد كه امير انر برفت بسوى مرو . شيخ الاسلام گفت : كار بتر شد ، باز بايد گشت ، بعد ازين فايدهاى ندارد . قومى گفتند : چون اين كار را برخاستهاى « 4 » ، تا بمرو ببايد رفت . بر قول ايشان برفت تا بمرو ، و چون به لشكرگاه رسيد . ديگر روز امير انر خبر يافت ، به نزديك شيخ الاسلام آمد ، گفت :
عجب داشتم از آمدن شما تا اينجا ، چرا آمدى كه دوش سلطان عالم مىپرسيد كه هيچ دانى كه شيخ الاسلام بچه كار آمده است ؟ شيخ الاسلام گفت : براى تو آمدهام « 5 » .
گفت : نامهء من به تو نرسيد ؟ گفت : رسيد . گفت : پس چرا آمدى ؟ گفت : اگر نيامدمى فسادها خاستى « 6 » . شيخ الاسلام گفت : چه فسادها خواهست بود ازين بتر كه ترا بخواهند كشت ؟ گفت : نتوانند كشت كه همه با من بيعت دارند . شيخ الاسلام گفت : آن اعتقاد تو در حق من كجا شد ؟ سوگند بخورد كه همان اعتقاد برجاست
هامش
( 1 ) - چنين است درC، در اصل : خبرها
( 2 ) - نامهء
( 3 ) - برخواستند
( 4 ) - برخواستهء
( 5 ) - عبارت « گفت براى تو آمدهام » سهوا تكرار شده .
( 6 ) - خواستى