فرموده بودند . اين خبر باسماعيل رسيد ، در حق شيخ الاسلام مكرها ساختن گرفت .
و قاضى حماد و قاضى صاعد « 1 » در مسجد جامع بعد از نماز آدينه به نزديك شيخ الاسلام آمدند و گفتند كه مىشنويم كه قصد حجاز كردهاى ديگرباره ، ممكن نيست كه ما دست از تو بداريم . گفت : مىببايد رفت و اگر نروم فسادها خواهد خاست « 2 » ، گفت :
مرا و امير انر و ترا كه قاضى حمادى كارى در پيش است ، آن من درمان رفتن ، و آن شما شما دانيد . گفتند : اين غيب است . گفت : هرچه هست من گفتم و رفتم ، تو پيغام من به اميران برسان . گفت : اگر او بدين اعتقاد همچنين دارد ، اگر نگويى به .
گفت : تو بگوى ، و در آنوقت كه بيد سبز گردد تو گوش به خويشتن دار . و اين در ميان زمستان بود . چون شيخ الاسلام برفت و آنوقت كه نشان داده بود درآمد ، قاضى حماد را به بهانهاى بگرفتند و در آن محكم كردند . او را خبر شد ، دويست من گندم و زر و گوشت به خانهء شيخ الاسلام فرستاد و تأسف خورد كه من فلان سخن شيخ الاسلام به چشم حقارت نگريستم لاجرم درماندم و امير انر را به فرامرزن فرستادند و آنجا گرفتار آمد . و در آن وقت شيخ الاسلام در ميان باديهاى بود و خواجه اقبال با وى بود . چند بار گفته بود كه مرا مىبايد كه چيزى به من نمايى تا يقين من زيادت شود . آن ( روز -
C
) در باديه وى را گفت : امير انر گرفتار آمد . خادم از آن امير انر با خواجه اقبال بود ، شيخ الاسلام وى را بگفت كه امير انر را دعا گوى « 3 » كه گرفتار آمده است . آن خادم با خواجه اقبال گفت : اين شيخ احمد دعوى دوستى امير انر مىكند بنگر كه چه مىگويد . خواجه اقبال گفت : اگر اين سخن راست آيد درين كرامت هيچ سخن نتوان « 4 » گفت ، اگر دروغ آيد در خون خويش شدى .
اين به گوش سلطان و رعيت برسيد « 5 » . چون بهمدان رسيدند معلوم گشت كه همان روز
هامش
( 1 ) - حماعد
( 2 ) - خواست
( 3 ) - گويى
( 4 ) - نتواند ( تصحيح از روىC)
( 5 ) - برسد