ساله ، كه اگر چنان كه بادى « 1 » پيراهن بر تن او بجنبانيدى فرياد از وى برخاستى « 2 » ، و البته هيچ « 3 » كس دست فراوى نتوانستى كرد . شيخ الاسلام دو روز هيچ چيزى بر وى نخواند ، گفت : مرا نيز سر اينچنين چيزها نيست . آخر پرسيد كه تو از كجايى ؟ گفت : در همسايگى ، يكى كوسويى برادر فلان كسم . گفت : پس چرا اول روز مرا نگفتى ؟ كه او مرا دوست و مريد است و از ياران منست . پس پسر را بياورد و شيخ الاسلام پاى او را در دست گرفت و زمانى چيزى بر وى خواند و بسيارى مردم آنجا نشسته بودند . گفت : چه گوييد اگر هم اين ساعت اين پسر بر پاى خيزد و پاى بر زمين نهد ؟ گفتند : عجايب باشد ، و گفتند هرچه آن عظيمتر . شيخ الاسلام آن مرد را گفت : برخيز و پسر را برانگيز . و آن پسر فرياد مىكرد . گفت : مترس و پاى بر زمين نه . او پاى بر زمين نهاد ، اما هنوز پاى از پى فرا مىكشيد . شيخ - الاسلام گفت : برو ! آن پسر به رفتن آمد ، آن ساعت برخاست « 4 » ، و گرد همه مسجدها برآمد . و قومى كه آنجا بودند همه از جاى خويش بشدند « 1 » . و آن پسر آن ساعت برخاست « 4 » و گرد همه ديه برآمد و نماز پيشين بر مناره شد و بانگ نماز گفت كه هيچ رنجى در وى نماند .
114 - بينا ساختن دخترى كور
ديگر وقتى دخترى آوردند نابينا از زورآباد . در آنوقت شيخ الاسلام در استاد بود . پرسيد كه نابينا كى شده است ؟ گفتند : هنوز طفل بوده است ، اكنون به حد بلاغت رسيده است . شيخ الاسلام چيزى بر وى خواند . دختر برفت . يكچندى برآمد ، هر دو چشم او بينا شده بود ، و بند ايزارپاى ببافت و به نزديك شيخ فرستاد .
هامش
( 1 ) - اگر بادى
( 2 ) - برخواستى
( 3 ) - و هيچ
( 4 ) - برخواست
( 1 ) از جاى شدن يعنى بشور و هيجان آمدن ، و به همين معنى در چند مورد ديگر نيز استعمال شده است .