مردمان از آن تعجب كردند و گفتند : اين نه او بافته است . ديگر روز ستره « 1 » ببافت و علمى نيكو كرد و بفرستاد . و چشم او روشن شده بود بفرمان خداى عز و جلّ ، و السلام .
115 - آمدن باران به دعاى شيخ
ديگر خواجه عمر عليك روايت كرد كه وقتى از سرخس بيرون آمديم ، جهانى ديديم خشك و بىگياه ، مردمان از آن دل تنگ بودند و هركسى چيزى مىگفتند كه مگر از بركات شيخ الاسلام ( باران بيايد . شيخ عمر فرافروزى گفت :
بقا باد شيخ الاسلام -
C
) را همى همتى در كار ما كن تا مگر باران بيايد . گفت : نيك آيد . چون نزديك شهر بوزجان رسيديم قومى پيش آمدند و نيز بناليدند از خشك سال . شيخ الاسلام دعا بگفت ، در حال ابرى برآمد و خداوند تعالى باران بداد عظيم .
گفتند : هم اكنون ما را تر كند ، چندان مهلت خواه تا به آبادانى رسيم . ديگر بار دعائى بگفت ، ابر باز شد و باران باز استاد . و چون پيشتر رفتيم قومى بار ديگر بناليدند . شيخ الاسلام دعا بگفت ، ديگرباره باران در استاد و ما بجانب معدآباد خواستيم رفت . شيخ الاسلام گفت : بياييد تا ببوزجان شويم تا فردا به معدآباد رويم ، گفتيم كه چندان مهلت خواه تا به آبادانى رسيم ، بار ديگر دعائى كرد ، باران باز استاد . چون به دروازهء بوزجان رسيديم ديگرباره باران درآمد ، تا بدر خانقاه رسيديم همه تر گشته بوديم . و ازين بسيار كس خبر دارند . چون باران در استاد عمر فرافروزى « 1 » را گفت : برخيز و بيل بردار و بسر زمين خود شو . گفت : چون بسر زمين رسيدم آب رود آمده بود ، در زمين بستم و همهء زمين را سيراب كردم .
هامش
( 1 ) - فرامزوزى ( تصحيح بقياس موارد ديگر ) .
( 1 ) الستره ، ج ستر - ما يستر به ( المنجد ) . ستره بضم اول و فتح ثالث پوشش و آنچه بدان خود را از چيزى بپوشند ( آنندراج ) .