تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
گفت : نشوم . شيخ الاسلام دست و پاى او بگرفت و بماليد و چيزى بر وى خواند ، گفت : دست بجنبان ! بجنبانيد . چنان شد كه در اول بوده بود . گفت : پاى را بجنبان ! بجنبانيد . گفت : اكنون نيك شدى ، ديگر نيز گرد فساد نگردى كه جان در سر اين كنى . آن مرد بدل انديشه كرد كه روزى چند دستى وازنم « 1 » پس توبه كنم كه هنوز جوانم . شيخ الاسلام در وى نگريست ، گفت : اى ناجوانمرد چه انديشه بود كه تو كردى كه در خون خويش شدى . گفت : دست بجنبان ! هرچند كرد نه دست او جنبيد و نه پاى ، هم با آن سر اول شده بود . روزى چند برآمد ، جان در سر آن كار كرد . و مانند اين بسيارست ، ديده‌ايم .

111 - شفا بخشيدن شيخ به تركمان پسرى مفلوج

ديگر روزى تركمانى پسرى پيش شيخ الاسلام آورد ، گفت : اين يك پسر بيش ندارم و مفلوج شده است و چندين زر در كار وى خرج كردم هيچ سود نداشت . شيخ الاسلام گفت : اگر پسرت به شود توبه كنى ؟ گفت : كنم . عهد كرد . شيخ - الاسلام چيزى برخواند ، گفت : يك ساعت او را بگذار كه برنخيزد . ساعتى برآمد ، تركمان گفت : پسر مىگويد برمىخيزم ، او را بگذارم يا نى ؟ گفت : نى ، اگر برخيزد همچنان بماند ، تا من نزديك او آيم . شيخ الاسلام نزديك آن پسر آمد ، گفت : در خودت قوت مىبينى كه برخيزى كه ديگر نه‌افتى ؟ گفت : مىبينم . گفت : يك ساعت ديگر درنگ كن ، و چيزى ديگر بر وى خواند ، گفت : اكنون برخيز و برو و پسر برخاست « 1 » . آن مرد بانگ بكرد و مدهوش شد ، چون برخاست « 1 » تا پسر را بر اشتر نشاند ، گفت : دست بدار تا يك فرسنگ برود . پدر بر اشتر نشست و
هامش
( 1 ) - برخواست . ( 1 ) دست‌وازدن در جائى ديده نشد ولى معناى آن واضح است كه خوشحالى و نشاط كردن مىباشد و دست زدن ( بدون وا يا باز ) كنايه از همين معنى است . مولوى فرمايد :غم را چه زهره باشد تا نام ما برد * دستى بزن كه از غم و غمخوار فارغيم( آنندراج )