پسر مهار اشتر بگرفت و به سلامت برفتند .
112 - شفا دادن شيخ به دخترى مفلوج دست
ديگر وقتى دخترى از ريوندان « 1 » « 1 » بياوردند ، و يك دست وى چنان بود كه مقنع بر سر نمىتوانست كرد از مفلوجى ، و اگر پنج من سنگ « 2 » بر دست وى مىزدى ، هيچ نمىدانست . هشت ماه چنان بود . شيخ الاسلام از جهت آنكه دختر بالغه بود دست به دو فرونمىتوانستآورد . گفت : من اكنون چنين چيزها نمىتوانم كرد به انكارى « 3 » ايشان از پيش او برفتند ، گفتند : ديدى كه ناموس « 2 » او بشكست ؟ اين كلمه پيش شيخ الاسلام بگفتند ، او را و مادر او را نگاه داشت ، ديگران را گسيل كرد . روز سديگر آن دختر چنان شده بود كه بدان دست رشته بتافت ، روز چهارم دوك فرارشتن گرفت ، روز پنجم نان پختن گرفت ، و چنان شد كه در اول بوده بود .
گفت : اى دختر مزد آنكه بر وى و آنكس را كه گفته بود ، كه ناموس او بشكسته « 4 » است ، مشتى محكم بر دندان او زنى ، تا نيز نگويد كه ناموس او بشكست . اين دختر همچنان كرد و به سلامت به خانه رفت .
113 - معالجه نمودن بيمارى دشوار
ديگر روزى در كاريز صاعد مردى بيامد و پسرى بياورد از كوسه « 3 » چهارده
هامش
( 1 ) - ديواندن
( 2 ) - سنگ) C (، در اصل : سنگى
( 3 ) - با ؟ ؟ ؟ كارى
( 4 ) - بشكست
( 1 ) ريوندان ياقوت ريوند را از ارباع نيشابور مىشمرد و مىگويد كه داراى دويست و سى و دو ده است و از قول سمعانى نقل مىكند كه گفتهاند ريوند بيش از پانصد قريه دارد . ( رك : شرح مينورسكى در ص 326 ترجمهء انگليسى حدود العالم ، ايضا سرزمينهاى خلافت شرقى ، ترجمهء فارسى ، ص 413 ) . « ان » در آخر كلمه در متن حاضر ظاهرا پساوند مكان است .
( 2 ) ناموس معانى بسيار دارد ، در اينجا بانگ و آوازه ( برهان قاطع ) و مكر و حيلهء نهانى ( حاشيهء برهان ) مناسب مىنمايد .
( 3 ) كوسوى يا كوسويه نزديك به رودخانهء هرات و در شمال خرگرد واقع و بزرگترين اين هر سه شهر ( يعنى سنجاق و خرگرد و فرجرد ) بود و يك سوم شهر بوشنج كه مجاور آن و در خراسان بود وسعت داشت ( جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 383 ) .