جهالت گفت كه خداى تعالى گو ذكر خرى از فرج من بيرون آر « 1 » از براى چنين شيخ . بس روزگار برنيامد كه آن زن جولاه بيمار شد بهغايت . اين كدبانو زرستى « 2 » نام گفت : من به عيادت او رفتم ، گفتم : چه بوده است ؟ او مبتلا خويش به من نمود .
راست بر شكل ذكر خرى از فرج او بيرون آمده بود . گفت : نه ترا گفته بودم كه زبان در حق او گوشدار ؟ نشنودى . و به آخر جان در سر آن مبتلا كرد .
107 - گنگ شدن يكى از منكران و معالجت شيخ او را
ديگر وقتى در بوزجان منكران زفان درازى مىكردند . آن خبر بسمع شيخ الاسلام رسيد . بگفت : تا خداى تعالى يكى را ازيشان نكالى « 1 » نكند ايشان از آن توبه نكنند . روزى جماعتى نشسته بودند و پوستين مىكردند شيخ الاسلام را .
يكى بود در ميان كه او را حامد داسگر گفتندى ، مردى زبانآور بود و پوستين مىكرد . در ميانه گفت : شيخ الاسلام گفته است كه بدگويان مرا نكالى گويمى « 3 » ( پس نكال كو ؟ -
C
) . در حال كه اين بگفت خداى تعالى زبان او را دربست و گنگ گشت و صورت روى او بگرديد و مدتى در آن بماند ، تا او را پيش شيخ الاسلام آوردند با زبان گنگ و روى گرديده و كژ . از آنجا كه شفقت شيخ الاسلام بود در روى وى نگريست ، گفت : توبه كن تا به شوى . يكى دو بار شد و آمد مىكرد « 2 » ، آخر به اشارت نيازى « 4 » فرا نمود و توبه كرد و در دست و پاى شيخ الاسلام افتاد . ( شيخ - الاسلام -
C
) چيزى بر وى خواند و به دهان او فرودميد « 5 » ، در حال زبان او گشاده شد و بهتر شد ، چنان كه ما همه بديديم و همهء « 6 » بوزجان و مردم ده از آن خبر دارند
هامش
( 1 ) - از
( 2 ) - زرشتى
( 3 ) - گو ؟ ؟ ؟ مى
( 4 ) - نيازى) C (، در اصل : ؟ ؟ ؟ يازى ( در چاپ نخستين بجاى آن « سازى » گذاشته بودم كه چون بوسيلهءCتأييد نگرديد ناچار آن را به صورت اصل موجود در هر دو نسخه برگردانم )
( 5 ) - فرو) C (، در اصل : فر
( 6 ) - و همهء مكرر است
( 1 ) نكال - اسم ما يجعل عبرة للغير ( المنجد )
( 2 ) شد و آمد كردن - ترديد و درنگ كردن ، دودله شدن ، ( مانند تردد در عربى ) .