بود ( كه -
C
) حرمت و حشمت ازو ( برده -
C
) بود . گفت : اين دانشمند كفتار مرا دشنام داد و گفت « بفرمايم تا دستار در گردن تو كنند و تو معاملت . . « 1 » . كه همه فازان « 1 » بينند » . چون شيخ الاسلام را نظر بر من افتاد فرمود : هرچه او ترا وعده كرده است اگر بازو نكنيم آنگه گو دستار در گردن تو كن و هر « 2 » چه [ خواهى ] بكن .
ده روز ازين سخن برآمد ، دستار در گردن اين كفتار كردند « 3 » و هرچه او گفته بود با وى بكردند . اين خبر در شهر فاش شد تا به خواجهامام الحرمين برسيد . و هركس
هامش
( 1 ) - تو معاملت : چنين است در اصل ، ظاهرا پيش از « تو » و پس از « معاملت » دو سه كلمه از قلم كاتب افتاده است
( 2 ) - و هر) C (: هر
( 3 ) - كردن
( 1 ) فازان - با آن ، يعنى آن را