به مظلمت « 1 » به لشكرگاه رفتند و سوار آوردند و فرمان برآوردند كه هرچه شيخ الاسلام مصلحت داند بر آن بروند . شيخ الاسلام مصلحتى ديد ، مردمان معدآباد بر آن نرفتند و شيخ الاسلام را متهم داشتند كه او بسوى كاريزيان ميل دارد . شيخ الاسلام نيز بر آن هيچ نگفت . تا روزى جماعتى از معدآباد بيامدند كه مهينپسر تو اينجا مىباشد به نزديك ما ، و ديگر فرزندان تو مىآيند و اينجا مىباشند ، ازينجا ببر كه ما طاقت ايشان نمىداريم و ايشان بر ما ظلم مىكنند ، اگر تو خود نبرى ما خود ايشان را از ده بيرون كنيم . شيخ الاسلام را از آن سخن خشم آمد ، گفت : شما را زهره و يارگى « 1 » باشد كه به فرزندان من درنگرى ؟ و اكنون ( نيك آمد شما فرزندان مرا بيرون كنيد يا من شما را بيرون كنم -
C
) اگر بيست روز ديگر شما را از ده بيرون نكنند كه مرگ به آرزوى خواهيد آنگه شما پسران مرا بيرون كنيد . هنوز بيست روز نشده بود كه آخر سالار سلطان آقسنقر « 2 » آمد با بيست غلام سلطان ، و مثال آوردند كه مهتر ده را سياست كنند ، و هفت هزار دينار زر سرخ بستانند از مردمان ده معدآباد .
مردمان ده يك نيم بگريختند و آمدند و در دست و پاى شيخ الاسلام درافتادند كه بد كرديم و توبه كرديم ، تا هم شيخ الاسلام ايشان را دريافت و بر پانصد دينار قرار داد ، آن مردمان را از خون برهانيد و آن كار بصلاح آورد .
98 - مجازات كردن شيخ مردى شرابخوار را
ديگر وقتى شيخ الاسلام به ديه بيزد بود . او را گفتند كه عثمان رئيس دوش روزه بخمر گشاده است ، و آن شب عيد بود . او را از آن كراهيت آمد . روز ديگر او بيامد و سلام كرد . شيخ الاسلام گفت : اى مدبر « 2 » خاكسار چنين شنودم كه دوش
هامش
( 1 ) - بمظلمت) C (: عطمت
( 2 ) - آقسنقر) C (: آقسنجر
( 1 ) يارگى - توانائى و قدرت و زهره و قوت ( برهان قاطع ، واژهء يارگى ، رك بتوضيحات استاد معين ) .
( 2 ) بفتح ثالث يعنى برگشته بخت و بدبخت و كسى كه دولت و بخت پشت به وى كرده باشد ( فرهنگ نفيسى ) .