تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
قاضى القضاة ايشان را ملامت كردى كه شما از وى چه ديدى كه پيوسته به نزديك وى مىرويد و با وى اختلاط مىداريد ؟ چون اتفاق افتاد كه در سفر حجاز با هم افتادند پسران وى گفتند شيخ الاسلام را كه قاضى القضاة پدر ما ما را بسبب تو چنين ملامت مىكند ، ( اكنون ما را آرزو مىكند -
C
) كه تو چيزى چه باشد كه بوى نمايى تا او دست از ما بدارد . تا روزى در پيش وى نهادند كه زاد تنگ خواهد بود . شيخ الاسلام با قاضى امام گفت : قدرى زاد هم راه كن كه در باديه زاد تنگ خواهد شد ، شيخ الاسلام با قاضى امام اين بگفت . قاضى گفت : اين غيب است و غيب جز خداى عز و جلّ كس نداند . تا آن روز كه به ثعلبه « 1 » رسيدند ، سى من بدينارى بود صد من شد . او بر سبيل سخريت بخنديد « 2 » و پسران را گفت : شما اين شيخ را اعتقاد مىنماييد كه او فراست مىگويد ؟ و شيخ الاسلام گفته بود كه مىبينم كه قاضى - القضاة از ما نان مىخواهد و ما نان بوى دهيم . آن سخن با قاضى القضاة گفتند ، اين سخن وى را مستنكر آمد . چون بازگشتند در راه نان تنگ شد تا چهار من زاد بدينارى شد . و شيخ منى چند آرد داشت از اشتر درآويخته . آن روز قاضى القضاة او را پيش آمد و گرسنه بود ، گفت : اى شيخ ما را از زاد دل بگرفت ، هيچ نان ندارى ؟ گفت : دارم ، چند منى آرد هست ، و دو نان بوى داد ، قاضى القضاة گفت « 3 » : اين فراست يقين گشت . تا دانيد .

95 - خبر دادن شيخ از وقت مردن كسى

ديگر در آن‌وقت كه شيخ الاسلام به نيشابور بود و علما و بزرگان مىآمدند و هرگونه از مسائل مىپرسيدند ، يكى بود او را خواجه امام زكى بو سعد سراجى گفتند از مزكيان « 4 » « 1 » ، او بسيارى آمدى و مسائل پرسيدى . تا روزى قاضى القضاة -
هامش
( 1 ) - ثعلبه) C (، در اصل : ثغليه ( 2 ) - بخندى ( 3 ) - را گفت ( 4 ) - كذا فى الاصل ، درC: هركيان ( 1 ) مزكيان جمع مزكى يعنى پاك و پاكيزه‌كننده ( فرهنگ نفيسى ) ، اين معنى با نام « زكى » -