تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
بو سعيد « 1 » او را گفت : چرا چندين مىروى ؟ و تو مردى عالمى ، اين حشمت و جاه ترا زيان دارد از وى هيچ‌چيز ديده [ اى ] ؟ گفت : من هيچ نديده‌ام ، اما مردى سره « 2 » « 1 » است ، و نيز مىگويند كه او از غيب خبر مىدهد ، مگر از آن نوع چيزى ببينم . قاضى گفت : من اين را منكرم ، و گفت : تو مىرو مگر چيزى ببينى . تا روزى خواجه بو سعد هيصم را در محفه پيش شيخ الاسلام آوردند ، به‌غايت بيمار بود . شيخ الاسلام او را پرسيد كه ترا چه آرزو مىكند ؟ گفت : يا مرگ يا لقمه‌اى نان ، كه نان نمىتوانست خورد . شيخ اسلام او را دعا بگفت . او را به خانهء او بردند . پس مردمان پرسيدند كه از وى هيچ چيزى خواهد آمد يا نه ؟ گفت : نه ، كه در آن ساعت كه من دعا مىگفتم بدل من دردادند كه چون ريواج « 2 » نوباوه « 3 » دررسد او بميرد . خواجهء امام بو سعد سراجى بيامد و قاضى بو سعيد « 3 » را بگفت كه امروز آنچه مرا مىبايست از وى بشنودم . قاضى گفت : گوش مىدار تا چه پيدا آيد . رفت تا آن روز كه نوباوهء ريواج در آوردند . امام بو سعد پيش قاضى آمد گفت : اين سخن بارى چيزى نبود كه امروز من بر سر چهار سوى شهر ريواج ديدم . قاضى گفت : مرا از تو عجب مىآيد كه تو اين سخن چرا بشنيدى ، ندانى كه غيب خدا داند و بس ؟ ايشان در آن سخن بودند كه يكى از در درآمد كه بو سعد هيصم فرمان يافت .
هامش
هم مناسب و هم ريشه است ، و ليكن مقصود روشن نيست كه مزكيان لقب چه گروهى يا فرقه‌اى يا صنفى بوده است كه وى يعنى خواجه بو سعد يكى از آنها بوده است . در نسخهءCاين كلمه به صورت « هركيان » ضبط شده است ( در فرهنگها هرگ بر وزن گرگ بمعنى احمق و بىعقل و مبهوت آمده است ولى بعيد به نظر مىرسد كه مؤلف « خواجه امام » را با چنين نسبتى ياد كرده باشد ) . ( 1 ) - بو سعد ( 2 ) - سره) C (، در اصل : سر ( 3 ) - بو سعد ( 1 ) سره مرد - پاك مرد و مرد بىغش و بىريا ( آنندراج ) ( 2 ) ريواج بر وزن و معنى ريواس است كه رستنى ميخوش نازك خودرو باشد ( برهان قاطع ) ( 3 ) نوباوه هر چيز نودرآمده را گويند عموما و ميوهء نورسيده و پيش رس را خصوصا ( برهان قاطع ، رك حاشيه بقلم استاد معين ) .