ما شد ، اگر چنين كه او گفت نباشد ما درين شهر زندگانى نتوانيم كرد . دانشمند امام على بيهقى با شيخ الاسلام اين كلمات بگفت كه استاد امام چه مىگويد .
شيخ الاسلام گفت : چون شما اين اعتقاد داشتى چرا از من كرامات خواستى ؟ چون بيست روز برآمد آنچه شيخ الاسلام نشان داده بود خبر آمد و فاش گشت . استاد امام عذرها خواست كه از من درگذر كه بد كردم .
90 - خبر دادن شيخ از اينكه امام شهاب زنده است
ديگر در آنوقت كه فخر الملك وزير بود و بر خواجه امام شهاب متغيّر بود ، و امير التونتاش سلطانى او را مىبرد بسوى لشكرگاه ، از سوى بلخ خواجه امام شهاب نامهاى نوشت و كس فرستاد بشيخ الاسلام كه مرا درياب كه هماكنون وزير در خون من شده است . شيخ الاسلام دعا گفت . بعد از آن پدر خواجه امام شهاب فقيه اجل بر اثر پسر به لشكرگاه رفت تا مال خرج كند فداى جان پسر را .
( چون فقيه اجل برفت اين خبر در ميان مردم افتاد كه -
C
) چون فقيه اجل فرا رسيد خواجه امام شهاب را ، چنان معلوم شد كه پسر او را كشته بودند . چون پدر او آن بديد ، زهرهء او بطرقيد « 1 » او نيز بمرد . و اين خبر متواتر شد و در زبانها افتاد ، و در آن وقت كه اين خبر فاش شد شيخ الاسلام « 1 » به ناحيت جام بود . روزى جماعتى از لشكريان پيش شيخ الاسلام آمدند و اين خبر مىگفتند . چون شيخ الاسلام بشنيد او نيز اندوهگين شد ، زيرا كه او دوست و مريد شيخ الاسلام بود . چون بشنيد او نيز در آن تأمل كرد بديد « 2 » كه بزرگان را باشد بديد كه خواجه امام شهاب را بر كنار جيحون جوقى سواران پيش آمدند و او را ببردند . پس شيخ الاسلام
هامش
( 1 ) - و شيخ
( 1 ) طرقيدن - تركيدن . در تذكرة الاولياء عطار نيز آمده است ( ج يكم صفحهء 61 سطر 34 ) .
( 2 ) ديد - نظر