رفتيم . شيخ الاسلام در محراب خانقاه معدآباد نشسته بود و در كارى بود و حالتى .
يك نخ از سجادهاى كه بر آنجا نشسته بود بكند و در دست به عرق پيشانى فروآورد ، و آن نخ ريسمان را در انگشت مىپيچيد . چون از دست بينداخت زر سرخ گشته بود . و آن جماعت كه حاضر بودند همه بديدند . كاريز « 1 » كهنهاى بود در معدآباد ، او شفاعت كرد همه او را مسلم داشتند ، و آن هنوز او دارد .
85 - بركت دادن شيخ آرد را
ديگر اخى على اسفر غابدى گفت : وقتى دو جوال آرد كردم براى شيخ الاسلام را ، هربار اين دو جوال آرد بيست روز بداشتى . دعوتى كردم براى شيخ الاسلام ، و صدر الاسلام از جانب هرات نيز آمده بود ، و با وى صد تن بودند و صد و پنجاه تن ديگر با شيخ الاسلام . از بهر ايشان را از آن جوالها نان پختند ، چنان كه دويست و پنجاه ( تن -
C
) را كفايت باشد . چون از « 2 » دعوت فارغ شدند بعد از آن چهار روز از آن خرج كرديم . تا چهار ماه آرد از آن جوال خرج مىكرديم . پس از آن لشكريان جوقى « 1 » درآمدند و در ده افتادند . كسان من آن جوال آرد را از جاى برگرفتند تا پنهان كنند . چون شيخ الاسلام مرا بديد گفت : آرد از جاى برگرفتند ، نبايست گرفت كه بزيان آوردند . چون من به خانه آمدم جوال از جاى برداشته بودند ، قرب صد منى آرد هنوز مانده بود .
86 - درست قسمت كردن چيزها ميان مردم با ارادهء شيخ
ديگر هم او گفت كه قرب صد بار بوده است كه چيزى كه شيخ الاسلام [ را ] بوده است مرا « 3 » گفته است كه قسمت كن . من گفتهام : چندگان دهم ؟ گفته كه
هامش
( 1 ) - به نظر مىرسد كه پيش از شروع موضوع كاريز قسمتى از قلم افتاده است . آخر قصه ارتباطى بتبديل نخ بزر ندارد و نامفهوم است .
( 2 ) - آز
( 3 ) - كه مرا
( 1 ) جوق با پيش اول فوج و گروه مردم ، در اصل تركى است ( گنجينهء گنجوى ) .