اژدهايى عظيم بود سهمگين ، چنان كه خرى بدم به خود كشيدى . يك پاس از شب گذشته بود كه آنجا رسيدند . ايشان هر دو تن پيش بودند و شيخ بر عقب مىرفت . همى ناگاهى اسب ايشان برميد و سوار را بيفكند و اسب بجست . شيخ الاسلام پيش او باز آمد و اسب را بگرفت تا بديشان رسيد و ايشان هر دو را بديد كه ترسيده و از جاى بشده . گفت : چرا نمىروى ؟ شيخ ابو الحسن سحاقرى گفت : ما نمىتوانيم رفت ، تو دلاورترى ، مگر تو در پيش روى . شيخ الاسلام در پيش رفت ، و ايشان بر عقب مىآمدند ، و هر ساعت اسب مىهراسيد و مىرميد . ايشان گفتند : آن سياه چيست بر آن گوشهء كوه در آن نىاستان ، از آن مىهراسد . شيخ الاسلام پنداشت كه آن درخت سوختهاى است كه سياه مىكند ، برفت و پيش آن باستاد تا اسب آن را نبيند تا برود ، و آن خود اژدها بود . چون شيخ الاسلام پيش او رفت و باستاد آن اژدها سر از يك سوى كتف شيخ الاسلام برآورد و در روى او مىنگريست . چون اسب سر اژدها از كتف شيخ مىديد هراس مىخورد و نمىرفت . شيخ الاسلام دست برآورد و در پيش روى اژدها داشت . آن جانور روى از جانب ديگر كرد و در روى شيخ الاسلام مىنگريست هم چون عاشق . شيخ الاسلام پارهاى نى فراهم كرد و فراهم پيچيد بر « 1 » مثال گردن اشترى و پيش او بداشت تا ايشان بگذشتند . آنگه شيخ الاسلام آن اژدها را مراعات كرد و او نيز . و من « 2 » كان للّه كان اللّه له « 1 » .
82 - داستان شيخ و پيرش بو طاهر كرد
ديگر وقتى شيخ الاسلام روزى به نزديك شيخ بو طاهر رفت ، و داماد « 2 » وى
هامش
( 1 ) - و بر
( 2 ) - ما
( 1 ) كشف الاسرار ، از انتشارات دانشگاه ص 562 و 371 . مولانا فرمايد :چون شدى من كان للّه از وله * حق ترا باشد كه كان اللّه له( نقل از كتاب احاديث مثنوى ص 19 )
( 2 ) داماد ، هم شوهر دختر را گويند و هم شوهر خواهر را ( رك ، به حاشيهء استاد معين در برهان قاطع ص 817 ) . در اينجا پيداست كه مراد شوهر خواهر شيخ مىباشد .