لشكرى « 1 » فرستاده بودند و دير شده بود . دو تن به نزديك شيخ الاسلام فرستادند كه اگر بگويى كه قومى فرستادهايم كجا « 2 » فرستادهايم ، يقين « 3 » بدانيم كه تو بر راه راستى .
شيخ الاسلام زمانى درانديشيد پس گفت : دريغ شهر زوزن . گفتند : چه بوده است ؟
گفت : از آن شما چهل تن كشته شدهاند ، اما شهر بستدند . روز هفتم خبر آمد كه زوزن بستدند و چهل مرد از ملحدان « 4 » بكشتند چنان كه شيخ الاسلام نشان داده بود بعينه كه آن سگان « 5 » يك ذره ديگرگون نشدند « 1 » .
78 - وصف كردن شيخ صورت و لباس زنى را ناديده
ديگر دانشمند محمود اين حالها بديد « 6 » سخت متحير شد ، گفت : من دانم كه اين همه هيچچيز نيست ، اما امتحان كنم ، اگر بدانى آنگه اعتقاد كنم . گفت :
تو دانى اين . دانشمند محمود گفت : بايد كه بدانى و بگويى كه زن من چه زنى است و لباس وى چيست ؟ شيخ الاسلام گفت : دستورى دهى تا در زن تو نگرم ؟ گفت : آرى .
گفت : زنى است سبزارنگ ، و بر لب زيرين خالى دارد ، و جامهء غزنئى « 7 » پوشيده دارد سپيد ، و مقنعهء سرخ بر سر دارد . دانشمند محمود به خانه رفت و زن را فرا چوب كشيد و بسيار بزد كه تو به نزديك احمد بودهاى و او ترا ديده است . آن زن سوگند « 8 » خورد كه نرفتهام و او مرا نديده است . دانشمند محمود زن را فراكر . . . « 9 » . تا جامه بدل كرد . و باز به نزديك شيخ الاسلام آمد . شيخ الاسلام گفت : چوب و زخم شرط نباشد كه تو آن مستوره را بزدى . گفت : اگر راستى ، اكنون بگوى تا اين ساعت چه پوشيده دارد ؟ و او را جامه بدل كرده بود . شيخ الاسلام گفت : اكنون زن تو
هامش
( 1 ) - كشكرى
( 2 ) - و كجا
( 3 ) - و يقين
( 4 ) - مكحدان
( 5 ) - سكان
( 6 ) - بديدن
( 7 ) - عزنى
( 8 ) - سوگندا
( 9 ) - گويا كلمه يا جزئى از كلمهاى از قلم افتاده ، شايد : د ( كرد ) ، يا : فت ( گرفت ) .
( 1 ) ابن اثير در تاريخ خود ( جزء دهم ص 217 ، چاپ قاهره 1303 ) شهرهائى را نام مىبرد كه اسماعيليان در قهستان به تصرف آوردند و ضمن آنها يكى نيز زوزن است و اين ذيل وقايع سال 494 هجرى مىباشد .