تن درآمدند و دعوى بدمستى كردند ، و رفيقان اسماعيل گيلكى خمر خوردند اما اين ديگران نخوردندى ، آن شب همه خورده بودند و تيغها در گردن افكندند و درآمدند و بدمستى آغاز كردند . و ياران كه با شيخ الاسلام بودند و دانشمندان نيز بودند ، همه بگريختند . شيخ الاسلام ماند با چهار كس ، ملحدان درآمدند و مىگفتند و تيغها بكشيدند ، بيت
ما مردانيم جهان به مردى داريم * از نامردان جور چرا برداريم
شب تا نيم سپر « 1 » به گردن داريم * ما تير ز سنگخاره « 2 » مىبگذاريم
شيخ الاسلام را ازين بيت وقت خوش گشت ، گفت : تير شما هيچ كار نكند ، اما تير اولياى خداى عز و جلّ ، گوش داريد كه چگونه از دلهاى سنگين شما گذر كند و اين بيت بازيشان مىگفت . بارى چند او مىگفت و ايشان مىگفتند در روى يكديگر تا كار به جايى رسيد كه آن ملحدان جامه پاره مىكردند و مويها كندن گرفتند ، و ديگران « 3 » نيز بمدد آمدند تا همه بيامدند به جنگ ، همه در پاى شيخ الاسلام مىافتادند و نعره مىزدند و توبه مىكردند و عذرها مىخواستند . و يكى بر گوشهء بام استاده بود و ژاژ مىخاييد « 4 » « 1 » ، شيخ الاسلام گفت : بيهوده مىگويى ، بيا و اگرنه بيارمت . خشم او زيادت شد تيغ بكشيد و آمد و قصد كرد كه بر شيخ الاسلام زند ، از نردبان او بيفتاد و هر دو پاى او خورد بشكست . هر سى تن بازگشتند و آن زر به مردمان بماندند « 2 » كه هرگز بازان سر نشدند . و آن ملحدان تايب گشتند و بر آن بماندند .
هامش
( 1 ) - سپر) C (، در اصل : سر
( 2 ) - خواره
( 3 ) - ديگرا
( 4 ) - مىخواييد
( 1 ) ژاژ بوته گياهى باشد بهغايت سفيد و شبيه به درمنه در نهايت بىمزگى و هرچند شتر آن را بخايد نرم نشود و بسبب بىمزگى فرونبرد ( برهان قاطع ) . ژاژ خائيدن يعنى هرزه و بيهوده گفتن .
( 2 ) ماندن متعدى است ( مانيدن ) يعنى گذاشتن و نهادن ( رك به حاشيهء برهان قاطع ، ص 1950 ) .