74 - داستان شيخ و خواجه رستم از ياران عهد فساد
ديگر جوانى بود او را خواجه رستم گفتندى . شيخ الاسلام بر كنار رود نشسته بود ، و اين خواجه رستم در روزگار فساد قرين شيخ الاسلام بوده . او از سر آن گستاخى هر روز بيامدى و با وى مىگفتى : عيش ما ناخوش كردى و روزگار بر ما منغص كردى چرا چنين كردى ؟ تا يك چندى دستى باززديمى « 1 » . شيخ الاسلام گفت : الحمد للّه كه عيش من هزار بار خوشتر از آنست كه بوده است . اين خواجه رستم گفت : مردمان از تو چيزها نشان مىدهند اگر چيزى به من نمايى ترا نيك افتد .
گفت : برو كه ندانى و من نه آنم كه مردمان مىگويند . بسيار الحاح كرد . از قضا مارى شكنج « 1 » از ميان آن گياه بيرون آمد بهغايت سهمگين . خواجه رستم گفت : برخيز و بگريز كه مارى مىآيد چون اژدهاى عظيم . شيخ الاسلام گفت :
اگر « 2 » او را بگيرم و در دست نگاه دارم تا تو توبه كنى ، و اگرنه بر تو اندازم .
گفت : اين نه مار چنان است كه ديدهاى كه اگر پيل را بزند آبى « 2 » گردد .
شيخ الاسلام گفت : آن مرديت كجا شد ؟ اگر بار ديگر تو با من ازين نوع سخن گويى من اين را بر تو اندازم . گفت . تا چيزى فرا من ننمايى من اين هم خواهم گفت . شيخ الاسلام دست فرا كرد و آن مار را بگرفت . اين رستم از پيش وى بگريخت . شيخ الاسلام پارهاى از پس وى بدويد و آن مار شكنج گران را بر دست گرفته . گفت : هان توبه كردى ؟ و الا « 3 » بر تو اندازم . گفت : توبه كردم از بهر خداى را كه هم اكنون زهرهء من بچكيد « 3 » او را بگذار ! شيخ الاسلام او را بگذاشت تا برفت .
هامش
( 1 ) - باززديمى) C (، در اصل : بارزدمى
( 2 ) - ابى
( 3 ) - الا
( 1 ) شكنج بكسر اول نوعى از مار باشد كه عربان حيه گويند و بعضى گفتهاند كه مار سرخ را شكنج مىگويند ( برهان قاطع ) .
( 2 ) اگر يعنى يا ، قيد شك است ( رك : سبكشناسى 1 / 396 ) .
( 3 ) زهره چكيدن : يعنى آب شدن و فرو چكيدن زهره ، استعمالى است نادر