اندر آن حوالى گندم چنان نبود به نكويى و باليدگى . و چون آن پاره كشت تمام بخوردند برخاستند « 1 » و برفتند كه هيچ جاى ديگر برگى زيان نكردند .
72 - آگاهى شيخ از كشته شدن مجد الملك قمى وزير
ديگر در اول عهد توبهء شيخ الاسلام وى را همسايهاى بود وى را دانشمند بو القاسم موسى گفتندى و خط نيكو داشت . امير او را فرا كار خويش كرده بود . و پيوسته شيخ الاسلام را سرزنش كردى و خويشتن را به جوانى در زحير افكندى « 1 » . و وى دو سه پاره ده به عمل داشت ، هريك چندى بيامدى و طعنها زدى و احوال خويش ياد مىكردى و آن عمل به چشم او بزرگ مىنمود . روزى « 2 » شيخ الاسلام او را گفت :
بارى چند آمدى و سخنهاى بىخبرانه مىگويى ، اگر اينبار با من ازين نوع سخن گويى « 3 » ترا قفا زنم . دانشمند گفت : اگر ترا اين قوت هست كه كسى را قفا زنى از روزگار خويش چيزى به من نماى تا من توبه كنم و با تو بدين راه درآيم .
گفت : عهدى كن . گفت : كردم . و هر روزى ( تقاضا مىكرد كه چيزى به من نماى ، تا روزى -
C
) احوال بر شيخ الاسلام درآمد ، لون او « 4 » بگشت ، زمانى از خود فراتر شد ، چون باز جاى آمد آن دانشمند ( از وى پرسيد كه ترا چه بود ؟ گفت : از آنچه تو مىخواستى -
c
) « 5 » چيزى در پيش من نهادند ، اما خطرى دارد ، اگر پيش از بيست روز بگويى در خون خويش شوى . او شرط كرد كه نگويم « 6 » . شيخ الاسلام گفت كه مجد الملك « 2 » را بكشتند . گفت : كى ؟ گفت : همين ساعت بديدم به چشم
هامش
( 1 ) - برخواستند
( 2 ) - روز
( 3 ) - اگر با من سخن گوئى
( 4 ) - لون او بگشت) C (در اصل : لوا و بكشت
( 5 ) - در اصل بجاى آن : را گفت
( 6 ) - بگويم
( 1 ) زحير - پيچاك شكم كه خون برآرد ، و آواز و دم سرد و ناله برآوردن ( فرهنگ نفيسى ) .
خود را در زحير افكندن يعنى در بدبختى و شقاوت انداختن - عطار فرمايد : من دو مغز افتادهام در صد زحير آن دو مغزم آتش است و زمهرير ( مصيبتنامه ، چاپ دكتر نورانى وصال ، ص 141 س 2 )
( 2 ) شمس الدين ابو الفضل اسعد بن محمد بن موسى مجد الملك براوستانى قمى مشيد الدوله مستوفى سلطان ملكشاه سلجوقى و وزير بركيارق از 490 تا تاريخ -