تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
در همه ولايت يك ملخ نمانده بودند نه سوار و نه پياده بفرمان خداى عز و جلّ .

71 - پيشگويى شيخ از آمدن ملخ و خوردن گندم شخصى معين را

ديگر در اول سال كه شيخ الاسلام بجام آمده بود روزى دانشمند ابو بكر امغانى گفت كه خواجگان امغان بعضى بر وى انكار مىكنند و بانكار مىشوند احوال و كرامات اين صدر رفيع را ، يكى كرامات بايد كه ايشان و ديگران به بينند . اتفاق چنان افتاد كه شيخ الاسلام از صاغو به امغان مىآمد با جماعت انبوه . در ميان راه مردى گندم مىكشت . شيخ الاسلام او را آواز داد گفت « 1 » : تخم پاشيده‌اى يا نى ؟ گفت : بعضى پاشيده‌ام و بعضى بخواهم پاشيد . شيخ الاسلام گفت : در اينجاى گندم مىبينم به‌غايت باليده و نيكو و خوشه‌ها نيك بزرگ ، اما بر هر خوشه‌اى چند ملخ كم‌وبيش مىبينم كه نشسته و مىخورند ، و آواز دندان ايشان مىآيد . جماعتى انكار كردند و قومى در شوريدند ، و آن سخن فاش گشت و هركس از سر اعتقاد سخنى مىگفتند . و دانشمند ابو بكر با طايفه‌اى از منكران كه در ده امغان « 2 » بودند بگفت « 3 » ، مردمان را استوار نيامد ، و بعضى منتظر مىبودند ، تا وقتى كه گندم در رسيد . روزى مظفر كارد گر به نزديك شيخ الاسلام آمد تافته و رنجور . گفت : اى شيخ الاسلام كاشكى تو هرگز سخن ملخ نگفتى كه جماعتى در خون خويش مىشوند . گفت : چه بوده است ؟ گفت : در مسجد جماع نشسته‌اند و مىگويند آنچه مىگويند . شيخ الاسلام گفت : گندم در كندو شده است ؟ گفت : نه « 4 » . پس گفت : آنكه من گفته‌ام اگر از عهده بيرون نيايم آنكه مىگويند . روز ديگر ملخ بيامد و در آن پارهء زمين كه آن مرد كشته بود ، و اين سخن بر زفان شيخ الاسلام رفته بود در حق آن پارهء زمين كه گندم بود . روز ديگر از آن هيچ چيز باقى نگذاشته بودند ، و
هامش
( 1 ) - گفت) C (، در اصل جاى يك كلمه سياه و محو شده است ( 2 ) - امقان ( 3 ) - بگفت) C (، در اصل : بگفتند ( 4 ) - گفتند به