وى بگفتم . او در حال برخاست « 1 » و با جمعى كه با وى بودند روى به زيارت آن عزيز نهادند ، و در راه كه مىآمدند مىگفتند : اگر چند عزيزان باشند و اوليايان « 2 » باشند اما هيچ كس را آن منزلت و مقام نتواند بود كه پير ما را شيخ ابو ذر را رحمة اللّه عليه ، هيچ كس با وى مقابلى نتواند كرد ، و ازين جنس سخن مىگفتند .
بازگفتند : اگر اين مرد كه به نزديك او مىرويم از « 3 » آن مردانست ، بايد كه ازين مقالات چيزى « 4 » نشان باز دهد . چون نزديك وى درآمدند و بنشستند ، شيخ الاسلام گفت : آمدى و ترازوى آورديد و ما را برمىكشيد ، اما سنگ آن دارى كه با ما برتوانى كشيد ؟ آن سنگ كه شما با ما در ترازو نهادى اگر چند گرانست اما با ( ما مقابلى -
C
) نكند ، پاى كه از دروازهء بوزجان بيرون نهادى تا به خاك شيخ ابو ذر رسى ، پاى بر زبر چند بوذر بايد نهاد ، اما در هر پانصد سال خداى عز و جلّ مردى بيرون آرد كه همه را خراج بوى بايد داد و او را متابعت بايد كرد . و هرچه در راه گفته بوديم بازگفت .
70 - نگاه داشتن شيخ كشت مردى را از زيان ملخ
ديگر وقتى در جام ملخ آمده بود چنان كه همه ناحيت بگرفته بود و زيان مىكرد . شيخ الاسلام در ده معدآباد بود در سراى خواجه نصر ، وى حايطى از آن احمد بقال در درون سراى داشت و پنبهء نيكو بود . احمد بقال گفت : اين حايط را به حمايت خود نگاه دار تا ملخ بنخورد . گفت : نيك آيد . همهء ده بخوردند و يك برگ از آن حايط نخوردند . يك روز نماز پيشين بود كه شيخ الاسلام احمد بقال را گفت : اگر ملخ از همه ولايت برود و هيچ نماند تو حايطى خود فدا كنى ؟ گفت :
كنم . شيخ الاسلام گفت : هان اى لشكر خداى شما را دستورى دادم اين حايط را بخوريد و از ولايت برويد . در حال دمار از آن حايط برآوردند . و روز ديگر
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - اوليا ؟ ؟ ؟ ان ، چنين است در اصل
( 3 ) - اگر از
( 4 ) - خبرى