كنيم . شيخ الاسلام همى بجست و دست او بگرفت و با دست خويش بهم در زير آتش كرد و همچنان مىداشت تا بانگ و فرياد ازو برخاست « 1 » . گبرى چند درآمدند و قصد جنگ شيخ الاسلام كردند ، تا شتربانان چوبها « 2 » بر بودند و گبران را بزدند و باز داشتند . چون دست از زير « 3 » آتش بيرون كردند دست گبر سوخته بود و دست شيخ - الاسلام يك موى نيازرده بود بفضل و قدرت خداوند تعالى .
66 - خبر دادن شيخ مردى را از زر نهفتهء او
ديگر مقرى محمد روايت كرد كه روزى گفتم : بقا باد شيخ الاسلام را ، من هيچ چيزى ندارم و كسبى نتوانم كرد و ضعيفم ، پدرم را بگوى تا مرا از ملك خود چيزى دهد تا مرا فراغتى بود . گفت : اى مقرى دل در چنين چيزها نبايد بست و خرسند بايد بود . گفتم : بچه چيز خرسند باشم ؟ گفت : اندك و بسيار چيزى ندارى ؟
گفتم : هيچچيز ندارم . گفت : آن زر كه بسته دارى و فلان جاى نهادهاى نخست آن را خرج كن تا خداى تعالى ديگرت بدهد . گفتم : كدام و چندست ؟ چشم مبارك برهم نهاد و به انگشت شمار مىكرد تا به هژده دينار رسيد ، گفت : نيم ديگرست . من بنگريستم هژده دينار و نيم بود ، من خجل گشتم .
67 - نسوختن آستين زبرپوش در ميان آتش چراغ
ديگر على ترشيزى يارى است معتمد . گفت : شبى در « 4 » خانهء من دعوتى بود و چراغى افروخته بود بسه فليته « 1 » . چون مردمان بعضى برفتند ، پدرم سر آستين زبرپوش در ميان آن سه فلتيهء افروخته نگاه داشت يك ساعتى . گفتم : يا رب اگر شيخ الاسلام احمد را به نزديك تو بازاريست و او از جملهء اولياست اين آستينم را نگاه دار . بفرمان خداى عز و جلّ از آن آستين من يك ذر « 2 » نسوخت ، و بامداد
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - جويها
( 3 ) - ازير
( 4 ) - در در
( 1 ) فليته - پليته - پنبه و لتهء تاب داده را گويند و معرب آن فتيله است خواه فتيلهء چراغ باشد و خواه فتيلهء داغ ( برهان قاطع ) .
( 2 ) ذر - ذره ( فرهنگ نفيسى ) .