كه مجلس خلا داشتى از پس در كسى مىنگريست . شيخ الاسلام را از آن رنج مىآمد و آن نگرنده خويش « 1 » او بود . بارى دو سه حجت گرفت كه مكن كه بينايى در سر اين خواهى كرد چنان كه جدهء نصر كرد . آن سخن نشنيد « 2 » تا عاقبت هر دو چشم وى نابينا شد و باقى عمر نابينا بماند . و من هر دو را نابينا ديدهام .
62 - داستان خانهنشين شدن زن شيخ كه با خويشى برز رفته بود
ديگر شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز را قومى بود از ده استاد زورآباد وقتى چنان افتاده بوده كه شيخ الاسلام از جايى آمده بود ، چون بحرم درآمد آن قوم استادى با والده برز رفته بود . چون بازآمد شيخ الاسلام گفت : باش تو هم چنان خواهى كرد كه اين زنان ديگر مىكنند ، گاه بدر مىشوند و گاه به خانهاى دوستان و خويشان ، تو ندانى كه بىدستور شوهر نشايد از خانهء خود بيرون رفتن ؟
اين مستوره گفت : خطا كردم بعد ازين ديگر نروم . گفت : اگر خطا كردى يا صواب ، بعد ازين اگر بيرون روى و يا پاى از خانه بيرون نهى آنگه سخن ما نه راست باشد . قرب پنج سالست تا در خانه بمانده است . چون شيخ الاسلام آنجا باشد ، خداوند تعالى او را چندان قوت دهد كه بتواند رفت و خدمت شيخ الاسلام تواند كرد ، چون شيخ الاسلام از آنجا برود آن مستوره بر جاى بماند چون ناتوانى و مفلوجى .
63 - مردن يكى از بدخواهان شيخ بخواست وى
ديگر شيخ ابو الحسن صلاح روايت كرد كه در بوزجان رئيسى بود او را ابو العباس وكيل گفتندى . پيش امير شهر رفت و مظلمه « 1 » كرد از شيخ الاسلام كه اى مسلمانان فرياد ازين مرد غريب كه درين شهر ما درآمده است و هم اكنون
هامش
( 1 ) - خوش
( 2 ) - نشنيدند
( 1 ) مظلمه - داد و دادخواهى ( فرهنگ نفيسى )