بازگرد و سوى بالا رو آب بدان سوى رفتن گيرد . اين بگفت ، اشارت كرد ، آب بازگشت و سوى بالا رفتن گرفت و پارهاى نيك برفت . باز اشارت كرد ، به حال خويش بازآمد و برفت . و اين كرامت از چند تن كه مقدمان بودند شنودم ، و از شيخ الاسلام پرسيدم ، گفت چنين بوده است كه گفته آمد .
59 - برخاستن و به هوا برآمدن آب چشمه
ديگر وقتى شيخ الاسلام در دامن كوه بود . مردى آب طلب مىكرد كه طهارت كند . شيخ الاسلام گفت : اى كه آب مىطلبى فلان جا چشمه است ، آنجا رو و طهارت كن ! آنكس نمىدانست كه كجاست . شيخ الاسلام به انگشت اشارت كرد و نشان داد كه آب آنجاست . همى آب از چشمه بفرمان حق تعالى از جاى برخاست « 1 » و به هوا برآمد و باستاد ، مقدار سه گز بالا گرفت چنان كه حاضران همه بديدند .
60 - كور ساختن زنى كه از شكاف در بدرون مىنگريست
ديگر شيخ الاسلام چون والدهء خواجه شمس الدين مطهر را بخواست و به خانه آورد ، وقتى كه مجلس خلا داشتى كسى مىآمد و از شكاف در مىنگريست چنان كه سوداى زنان باشد . تا روزى جدهء خواجه امام نصر مىنگريست . شيخ الاسلام را چشم بر آن افتاد . گفت آن كيست كه گوش مىدارد كه چشمش كور باد . هم آن ساعت چشم او درد خاست « 2 » و خلك « 1 » كرد ، و روز ديگر هر دو چشم وى كور شد ، باقى عمر همچنان بماند ، نابينا از دنيا برون رفت از گستاخى كه كرد .
61 - نابينا ساختن يكى از خويشان كه از پس در مىنگريست
ديگر چون شيخ الاسلام دخترى عمر فرافروزى را بخواست همچنان وقتى
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - خواست
( 1 ) خلك در كتب لغت ديده نشد ولى پيداست كه صورت قديم كلمهء خله است كه معانى گوناگون دارد از جمله : « هر دردى كه از مفاصل و اعضا و احشا ناگاه برخيزد و احساس تيرك زدن شود . » ( رك : فرهنگ نفيسى )