تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
شده است ؛ به بركت آن بزرگ دين .

54 - لال شدن مردى بدزبان به ارادهء شيخ

ديگر در معدآباد مردى بود او را محمد سرخ گفتندى . مردى زبان‌آور بود و مشنع « 1 » ، هر شب كه نوبت آب وى بودى همه شب مشغله كردى و دشنام مىدادى ، و شيخ مىشنيدى و از آن زحمتش مىبود . ناگاه بر زفان عزيز وى رفت كه زبانت بسته باد ! تا چند مشغله كنى ؟ روز ديگر آن مرد را زبان بسته شد و قريب پانزده سال زبانش بسته بود كه هيچ‌كس از وى يك كلمه سخن نشنوده بودند . و من او را برين حال ديدم و به حق المعرفة « 1 » شناخته .

55 - مردن پسر كدخدا بخواست شيخ براى عبرت مفسدان

ديگر وقتى در ده معدآباد در مسجد ، شيخ الاسلام برپاىخاست و گفت : بدانيد اى مردمان كه خداوند تعالى وليى را از اولياى خويش به جايى فرستد ، تا سعادت آن قوم باشد كه به چشم حرمت در وى نگرند و تا شقاوت آن قوم باشد كه به چشم اهانت در وى نگرند . تا بدين غايت كه به حرمت مىزيستيد « 2 » لاجرم نيكوييها بسيار مىديدى ، اكنون بىحرمتى شما به حدى رسيده كه بدر خانقاه من بر مىگذريد و مزامير « 2 » مىزنيد و فساد مىكنيد ، اگر تا ديگر آدينه يكى از شما كه مقدم‌ترين ده است بر علامتى نميرد كه تاريخى « 3 » باشد و عبرتى همه مفسدان را آنگه بقول من هيچ كار مكنيد . در آن دو سه روز پسر كدخداى ده فرمان يافت ، و زبانش بسته شد و رنگش بگرديد و سياه گشت ، و روز سه ديگر بر سر گور او شيخ الاسلام دعا بگفت . در ميان دعا متحير شد و چيزى در وى درآمد كه همه روز از آن
هامش
( 1 ) - المعرفته ( 2 ) - مىزيستيد) C (، در اصل : مىزيستند ( 3 ) - تاريخى) C (، در اصل : تارنجى ( 1 ) مشنع يعنى بدزبان و قبيح‌گوى ( 2 ) مزامير ، مفرد آن مزمار نوعى آلت موسيقى است شبيه به نى ، « و دف و هر آلت سرور » ( فرهنگ نفيسى ) :