دعوت بدهم اما دعوت ما نه چنان باشد كه بعضى را بخوانيم ( و بعضى را نخوانيم -
C
) ، و صلاى عام در دادند تا فردا همه قوم به دعوت شيخ الاسلام حاضر آيند . هم آنجا صلاى عام دردادند « 1 » ، تا فردا همه قوم بدين دعوت از وضيع و شريف و غريب و شهرى بيامدند ، و همه را مهمانى كرد ، و در آنوقت خادم سفره من بودم ، منى پنجاه نان داشتم و مقدار گوشت . مولانا شيخ الاسلام را گفتم : اين همه خلق را چگونه داريم و ايشان را امشب چه خواهيم داد ؟ گفت : دل فارغ دار كه همه پيدا آيد . آن روز مردمان مىآمدند فوجفوج بر سفره مىنشستند و دعوت مىخوردند ، تا جمله خلق نان و گوشت و شيرينى مىخوردند و ديگر اسباب هرچه مىبايست تمامت فرا - رسيد .
44 - نشانى دادن شيخ از خرى گمشده
ديگر ابو الحسن صلاح گفت : بو الحارث نامى از معدآباد خرى گم كرده بود ، بيامد او به نزديك شيخ الاسلام و گفت : خرى از من گم شده ، شيخ الاسلام در آن معنى بنگرد « 2 » . شيخ الاسلام گفت : خر تو بده تود باخرز « 3 » « 1 » است تا آنجا هفت فرسنگ است و كوهى در ميان سمى « 4 » است خر تو آنجاست . او آنجا رفت ، خر آنجا بود ، باز آورد « 5 » .
45 - نشانى دادن شيخ از غلامى گمشده
ديگر هم ابو الحسن صلاح گفت : روزى از قصبهء صاغون « 2 » مردى بيامد ، وى را
هامش
( 1 ) - دانند
( 2 ) - بنگرد) C (، در اصل : نگريست
( 3 ) - باخز
( 4 ) - سمى ، چنين است در اصل ، شايد بمعنى همنام است يعنى كوه تود با خرز نام دارد
( 5 ) - اوورد
( 1 ) تود با خرز در كتب جغرافيا يافته نشد . در معجم البلدان ياقوت از دو قريه بنام توذ ( با ذال معجمه ) يكى در نزديكى سمرقند و ديگرى نزديك مرو ياد شده است و اين نشان مىدهد كه ديههائى بدين اسم در خراسان وجود داشته است .
( 2 ) رك به حكايت 17 ، در مورد مزبور صاغو ( بدون نون ) آمده است .