همچنان شكر شد . و آنچه مرا داد بسنج چندانى بود كه مرا مىبايست نه كم و نه بيش .
39 - داستان بيرون آوردن زر از جيب تهى
ديگر هم او گفت رحمها اللّه : وقتى ديگر از وى زر خواستم ، مرا گفت : در جيب زر دارى و از من زر مىخواهى ؟ من در جيب بنگريستم گفتم : هيچ زر ندارم .
او دست بجيب من فروكرد و از آنجا چندانى كه مرا مىبايست زر به من داد و گفت :
دل در چنين چيزها نبايد بست .
40 - تبديل خاك و سنگريزه بزر
ديگر وقتى عمارت خانقاه معدآباد مىكردند ، مردى درآمد و سه پارهء حصير در دست ، شيخ الاسلام آن را بخريد به نيم دينار و سه طسو « 1 » و گفت : روز چند توقف كن تا زر بدهم . آن مرد پارهاى بر خود مىپيچيد كه زر نقد مىخواست . شيخ - الاسلام پارهاى خاك از زمين برداشت و بر دست خويش كرد و بماليد . آن مرد را گفت : بگير . آن مرد پارهاى انديشه كرد ، پس بستد . تمامت خاك و سنگريزه و گياه هرچه بود همه زر گشته بود ، و قرب ده تن آنجا بودند همه بديدند و نعرهها زدند « 1 » و شورها كردند . آن زر را بسنجيديم ، چندان بود كه بهاى حصير بود .
آن جماعت كه در آنجا بودند همه به چشم سر بديدند ، جمله ارادتها نمودند ، تا دانيد .
هامش
( 1 ) - زدن
( 1 ) طسو در كتب لغت با « ت » نوشته شده و طسوج معرب آن است و به معناى وزن چهار جو ( در فرهنگ نظام دو جو ) و يك ساعت و يك حصه از بيست و چهار حصه چوب گز استادان خياط و يك بيست و چهارم از سير بقالان آمده ولى در اينجا واحد پولى را مىرساند ( رك : برهان قاطع و حاشيهء آن و فرهنگ نظام ) . اين لغت امروز نيز به صورتهاى تسو و تسپوچ و تسوج و تسوژ در ميان زردشتيان متداول است ( فرهنگ بهدينان )
رك ايضا به :43 . S , ethciweG dnu essaM ehcsimalsI : zniH . W