عظيم « 1 » بزرگ بر راه افتاده ، گفتم : بخواهم تا آن را زر گرداند . چون اين در دل كردم بقدرت خداوند آن سنگ همه زر سرخ گشته بود و چون خورشيد مىتافت .
آن جماعت كه با وى بودند مشاهده « 1 » كردند و مىديدند ، و من از معتمدان و ياران شنودم كه آنجا حاضر بودند و مشاهده كرده ، تا دانيد .
42 - دربارهء خواجه برهان الدين نصر پسر شيخ
ديگر شيخ الاسلام در آنوقت كه اين عقد مىكرد در بوزجان ، گفتند :
اين زن را چرا مىخواهى ؟ گفت : زيرا كه مرا از وى پسرى نمودهاند كه در راه خداى تعالى مقتدا و پيشواى خلق خواهد بود . چون خواجه امام نصر رحمة اللّه عليه به دنيا « 2 » آمد خداى تعالى با وى چندان نيكوييها كرد كه پيران هفتادساله در آرزوى روزگار وىاند و در مدت بيست سالگى او مقتدا و پيشواى خلق گشت و همه جماعت انبوه امروز از شاگردان وى و خاص و عام شهر بيشتر روى بوى دارند ، و همه منكراند و جواب همه مىگويد ، چنان كه زهرهء مخالفان پاره مىشود و جگر مريدان تازه مىشود و دل دوستان از سخنان وى حيوة مىيابد « 3 » ، و سخن كه شيخ الاسلام گفته بود تمامت بازخواند .
43 - مجلس گفتن برهان الدين نصر و سفره دادن شيخ جمله خلايق را
ديگر دانشمند امام صدر الاسلام على هيصم رحمة اللّه عليه ببوزجان آمد و درخواست تا « 4 » حجة الاسلام برهان الدين نصر مجلس گويد ، و او هنوز دهساله بود .
روز آدينه در مسجد جامع مجلس نيكو بگفت ، چنان كه همه ائمه و بزرگان بپسنديدند . دانشمندان از وى دعوت خواستند . شيخ الاسلام گفت : منت دارم و
هامش
( 1 ) - و مشاهده
( 2 ) - چون به دنيا
( 3 ) - مىبايد
( 4 ) - تا) C (، در اصل : با
( 1 ) آوردن عظيم و بهغايت و امثال آن براى قيد صفت از اختصاصات نثرهاى كهنه است و در اين كتاب هم ديده مىشود مانند مورد بالا و ح 53 : و از جهت اندكى آب انديشهمند بودم بهغايت ، ( رك : سبكشناسى 1 / 428 ) .