در شانهدان افكن ، اگر نيت تو درين سخن راست است خداى عز و جلّ رنگى فرا آن دهد . من قدرى شكر آوردم و در شانهدان وى افكندم و شانهدان بر دست خود بداشتم ، و شيخ الاسلام لب خود بجنبانيد . من شانهدان نگوسار كردم ، آن شكر زر سرخ گشته بود ، در پيش من فروريخت . من چون آن بديدم مدهوش گشتم و كسانى كه با من بودند همه بيفتادند و مدهوش گشتند « 1 » و نعرهها زدند « 2 » . شيخ الاسلام گفت : چند مىبايد ؟ گفتم : شش دينار . چون بنگريستم آن شش دينار بود نه كم و نه بيش .
38 - تبديل شكر بزر
ديگر هم او گفت : وقتى جامهء ابريشمين آورده بودند ، مرا بر آن داشتند كه شيخ الاسلام را بر آن دار تا به جهت تو بخرد . من با وى گفتم كه مرا قدرى زر مىبايد . گفت : چه خواهى كرد ؟ گفتم : جامهاى افتاده « 1 » است ، آن را بخواهم خريد . گفت : من مرد درويشم ، مرا صوف و پشمينه باشد ، ترا جامهء ابريشمين عادت نبايد كرد . من با وى الحاح كردم كه البته مرا زر مىبايد . گفت : زر ندارم .
گفتم : مىگويند كه اولياى خداى را « 2 » خاك در دست گيرد اگر خواهد زر گردد ، تو نيز همچنين كن . طبقى شكر نهاده بود ، بدست مبارك خود مقدارى از آن شكر برداشت ، گفت : اى زن بر خداى تعالى آسانست كه چنان كه اين را از چوب شكر گردانيد از شكر نيز زر گرداند ، اما دل درين چيزها نبايد بست . و آن شكر برداشت و بر دست افكند ، آن شكر زر گشته بود ، گفت : ترا چند مىبايد ؟ گفتم :
هشت دينار يا دوازده دينار و اللّه اعلم . مقدار به من داد و باقى بر آن طبق شكر افكند ،
هامش
( 1 ) - گشتن
( 2 ) - زدن
( 1 ) افتادن بمعنى حاصل آمدن ، پيدا آمدن از استعمالات كهنهء فارسى و امروز منسوخ است ( سبكشناسى ج 1 ص 431 ) .
( 2 ) نمونهء « را » ى زايد در موردى كه حاجت بآوردن آن نيست ( رك : سبكشناسى ج 1 ص 399 ) .