مىدارى . روغن و دوشاب بياوردند و در ديگ كردند ، و شيخ الاسلام بدست مبارك خود شورانيد تا تمام پخته شد ، و هم بدست مبارك خود در كاسه كرد . و اين همه به چشم سر خود ديدهام و صد چندين ديگر اما همه را ياد نكردم تا دراز نگردد اينقدر ياد كرده آمد .
34 - وعده دادن شيخ مؤلف را به رستگارى هر دو جهان
ديگر وقتى مولانا شيخ الاسلام مرا دستورى داد تا به نيشابور رفتم . در راه با يكى شمتى از كرامات شيخ الاسلام و مناقب او و شمايل او مىگفتم ، او قبول نمىكرد و مىگفت : اين خود نتواند بود . من گفتم : اين همه بوده است و من به چشم سر خويش ديدهام ، و به خداى سوگند ياد كردم كه چنين است . چون از شهر بازآمدم ، شيخ - الاسلام از احوال شهر و دوستان مىپرسيد و من شرح مىدادم ، و در اثناى سخن گفت :
روزى سوگندى بخوردى آن به گوش من آمد ، سوگند نبايد خورد و عادت نبايد كرد كه نه سيرت درويشان و اهل صلاح باشد . پس گفت : رفتن و آمدن تو چون بود ؟
گفتم : از بركات و همت تو در رفتن و آمدن محتاج نگشتم كه از كسى گردهء نان التماس كردمى و خداوند تعالى در نعيم مىداشت . بر زبان عزيز شيخ الاسلام برفت كه در هر دو جهان در نعمت باشى . اكنون قريب بيست سالست تا در نعيم و نعمت مىباشيم و حاجت نيامده است كه در هيچ سفر توشه برداشتهام . اين يك نيمه راست آمد ، اميدست كه نيمهء ديگر نيز راست گردد ، ان شاء اللّه تعالى .
35 - اندكى از سرگذشت مؤلف
ديگر روزى جمجم « 1 » در پاى كردم در خانقاه بوزجان مىگشتم ، شيخ الاسلام
هامش
( 1 ) جمجم بضم هر دو جيم و سكون هر دو ميم ، گيوه را گويند و آن پاافزارى است كه زير آن از لته و بالاى آن از ريسمان باشد ( برهان قاطع )