دراز نگردد ، تا دانيد .
31 - رساندن گندم به درويشان محتاج از راه كرامت
ديگر وقتى در بوزجان در سراى عمر فرافروزى بود . دانشمندى از خانقاه معدآباد درآمد . شيخ الاسلام گفت : بيا كه از جعفر « 1 » گريختهاى ، گفت : آرى كه چند روزست تا فاقه برسيده است . گفت : چند روزست ؟ گفت سه روزست تا فاقه برسيده « 1 » است . پس « 2 » شيخ الاسلام سر برآورد و در آسمان نگريست و لب بجنبانيد ، پس آنگه گفت : از حق تعالى گندم خواستم ، هزار من گندم حق تعالى بداد ، فردا بامداد با خود ببر ! ديگر روز نماز بامداد بگزارديم ، دو تركمان آمدند و سلام گفتند و سلام اميرا تيمور برسانيدند و گفتند : قدرى « 3 » گندم فرستاده است اميرا تيمور ، چه مىفرمايى و چه كنيم ؟ پرسيد كه گندم چندست ؟ گفتند : هزار من . او گفت :
هم چندين خواسته بودم . آن دانشمند را گفت : برخيز و ببر و درويشان را ببرگ « 4 » كن « 2 » . برخاست ، آن ستوران بار كرد و بخانقاه قريهء معدآباد آورد .
32 - داستان شفا دادن شيخ مؤلف كتاب را
ديگر در فصل تابستان بيمار شدم هم در آن سال ( اول -
C
) كه به خدمت شيخ الاسلام پيوسته بودم ، بهغايت ضعيف و نحيف گشتم . مدت بر آمد ، تا روزى شيخ الاسلام نشسته بود با جماعت از ياران وقت نماز پيشين ، مرا پرسيد كه امروز چگونهاى ؟
گفتم : رنجورم و از ذكر حق تعالى باز ماندهام و هيچ قوتى نمانده است در تن من .
هامش
( 1 ) - برسد
( 2 ) - پس) C (، در اساس : گفت پس
( 3 ) - قدرى) C (، در اساس : قدر
( 4 ) - ببرك
( 1 ) جعفر گذشته از آنكه از اعلام است بمعنى جوى خرد و جوى كلان فراخ و نيز شتر بسيار شير آمده ( منتهى الارب و فرهنگ آنندراج ) . در اينجا معلوم نيست نام جايى يا كسى است .
( 2 ) ببرگ كردن - به مصرف رسانيدن ، به كار بردن .