ياران گفتند : بقا باد شيخ الاسلام را ، بگوى « 1 » تا خداى تعالى او را « 2 » صحت دهد كه ترا اين بازار و قوت هست . گفت : من دوش سخن او با حق تعالى مىگفتم ، ندا آمد كه مرا گفتند كه پيوسته دعا مىگويى كه خداوندا ياران و دوستاران مرا نيكو مىدار و خلعتها و كرامتها و نيكوييهاشان ده ، راست كه « 1 » من خلعت مىفرستم باز ميان در - مىبندى و شفاعت مىكنى . اكنون محمد را مخير كردم ، اگر مىخواهى تا درخواهم تا اين بيمارى ترا به صحت مبدل كند . من گفتم : مىخواهم . دعا كرد . بامداد پگاه آن علت به صحت مبدل كردند ، و قوت « 3 » تمام در تن من پديد آمد چنان كه « 4 » من پنداشتم كه اين بيمارى در خواب ديدهام نه در بيدارى ، و آن روز داسى برداشتم و به موافقت ياران قدرى گندم بدرويدم ، كه در تن خود اندك و بسيار هيچ ضعف « 5 » و سستى نديدم به بركت نفس آن بزرگوار دين .
33 - شوراندن شيخ ديگ حلوا را بدست خود بىكفچه
ديگر روزى مرا خبر دادند كه شيخ الاسلام در بوزجانست و حالتى در وى پيدا آمده است كه بىكفچه « 2 » بدست خود حلواى كرده است . و من در معدآباد بودم و كتاب ترجمان فقه مىخواندم . برخاستم « 6 » و ببوزجان آمدم و شيخ الاسلام را گفتم كه مرا چنين خبر دادند كه مولانا شيخ الاسلام بدست عزيز خود حلوا كرده است و بدست برهنه حلوا بشورانيده « 3 » ، مرا مىبايد كه آن به بينم . گفت : روغن و دوشاب « 4 » نصيب تو مانده است امروز از براى تو حلوا كنم كه تو شيرينى دوست -
هامش
( 1 ) - بگوى) C (، در اساس : بگويد
( 2 ) - او را) C (، در اساس : ترا
( 3 ) - قوت) C (، در اساس : فرق
( 4 ) - حبك
( 5 ) - ضعيف
( 6 ) - برخواستم
( 1 ) راست كه - همينكه ، تا بمحض اينكه ( رك . سبكشناسى 2 / 101 )
( 2 ) كفچه بر وزن و معنى چمچه است ( برهان قاطع ) .
( 3 ) شورانيدن - با دست يا قاشق چيزى خاصه خوراك يا مايعى را درهم زدن و درآميختن .
( 4 ) شيرهء انگور و شيرهء خرما ، و بعضى گفتهاند كه شيرهء انگور كه آن را يك دو روز نگاه دارند تا ترش شود و به همين سبب آن را دوشاب خوانند كه آب انگور است و شب بر آن گذشته ( آنندراج ) .