پس مولانا شيخ الاسلام او را فرمود كه بازگرد و دعوت را ساخته كن تا ما برسيم .
پس بجانب كاريز روانه شدند و چون رسيدند ميان خاتون و امير مقالت شده بود و گفت و گوى از جهت اداء قرض خواجه امام برهان الدين نصر . خاتون مىگفت كه من اين زر را از وجوه ميراث پدر خود ادا مىكنم ، و امير مىگفت : من از وجوه خراج ادا مىكنم .
چون شيخ الاسلام آمد اين مقالات به خدمت شيخ الاسلام آوردند . او فرمود كه قرض امير ادا كند و خاتون در وجه معيشت نصر هزار دينار ديگر بدهد . خاتون گفت :
قبول كردم به شرط آنكه فردا مهمان من باشيد . شيخ الاسلام فرمود كه راست آمد ، چنان كنم . و چون بلفتوح دهقان به خانه بازآمد عروس بازو گفت : اين زر در ميان ديوار نهادهاى ، ترا بهتر ازين كجا به كار خواست آمد ؟ چرا درين وجه خرج نكردى ؟
اكنون برو ، باشد كه در وجه ديگر كه معيشت خواجه برهان الدين نصر است قبول كند و روز ديگر نيز مهمان ما آيد . برفت . چون خواجه بلفتوح به خدمت شيخ الاسلام آمد و سلام كرد شيخ الاسلام فرمود كه زنان با شوهران از بهر ما چنين « 1 » خصومت كنند نه چنان كه تو در رودخانهء جاهنان « 2 » با خود انديشه مىكردى ، اكنون برو و دعوت ساخته كن و زر از ديوار بيرون مگير تا ما برسيم . خواجه ابو الفتوح دعوت ساخته كرد . چون شيخ الاسلام بسراى او درآمد ، مىرفت تا بموضعى كه زر نهاده بود ، فرمود كه اينجا زر طلب داريد . زر برگرفتند و به اجازت خصم « 3 » « 1 » به خواجه
هامش
( 1 ) - جينها
( 2 ) - جاسا
( 3 ) - خصم ؟ در اصل : حضم
( 1 ) در هند خصم بمعنى شوهر و صاحبخانه هم هست از اين جهت شاعرى ( قبول تخلص ) مزاحا مىگويد :ز بس هندى پسرها تنگ مىگيرند بر مردم * زنان آنجا از اين ره خصم مىنامند شوهر راخسرو گويد :چون توبهام شكنى گر نيست وجه باده * به فروش خانهء من با خانه خصم خانهحسن دهلوى گويد :چند گوئى ز خانهء كعبه * كار با خصم خانه افتادست( فرهنگ نظام )