كرامتها اختصار افتاد ، و در هر حكايتى ازين چند كرامت مضمرست ، چون بر خوانند به بينند .
28 - داستان شيخ با پسرش برهان الدين نصر و قصهء قرض او
ديگر حكايت شيخ الاسلام برهان الدين نصرست و قصهء قرض او ، و آنچنان بود كه چون عسرت افتاد و خواجه برهان الدين نصر در كاريز صاعد ساكن بود و خرجى نه به اندازه مىكرد ، پدر او شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز خادمى فرستاد كه نصر گوش باحوال خود بازدار تا چه مىكنى نبايد كه بسر نتوانى برد .
برهان الدين نصر گفت : آن درى كه بر شيخ الاسلام گشادهاند بر ما نهبستهاند .
خادم بازگشت . پس « 1 » خواجه امام برهان الدين از آن جواب ندامت آورد ، فرمود كه خطا رفت ، اين نه سخن من بود كه با خادم شيخ الاسلام گفتم ، اين بيت بگفت ، بيت :
ماييم كه در هيچ حسابى ناييم * پرمشغله و ميان تهى چون ناييم
روزى كه حساب نقد مردان طلبند * آن ذره كه در حساب نايد ماييم
اين بيت بر كاغذ نوشت و بخادم خود داد و فرمود كه برو اگر خادم شيخ الاسلام را در راه دريابى اين كاغذ به دو ده و بگوى كه جواب اين است آن سخن عرضه مدار ، و اگر درنيابى در راه ، اين كاغذ در پيش سجادهء پدرم شيخ الاسلام بنه . پس خادم برهان الدين نصر خادم شيخ الاسلام را در نيافت . چون به خدمت شيخ الاسلام خادم او رسيده بود و سخن گفته و عرضه داشته ، و خادم برهان الدين رسيد و آن كاغذ در پيش سجادهء شيخ الاسلام بنهاد . چون برخواند شيخ الاسلام تبسّمى كرد و فرمود كه هرچند نصر عذر خواسته اما آن خود ببيند . چون ماهى چند برآمد خواجه برهان - الدين را هيچ نماند و هزار دينار قرض برآمد . غمگين و متحيّر شد . روى به خدمت
هامش
( 1 ) - پس) C (، در اصل : بسر