فرماى ! شيخ الاسلام فرمود كه خواجه مودود شما را فرستاده است كه شيخ احمد را بگوييد كه تو بولايت ما بچه كار آمدهاى ؟ به سلامت بازگرد ، و اگر چنان كه ترا باز بايد گردانيد بازگردانيم . رسولان گفتند : همچنين است و پيغام همين است كه شما فرمودى . پس شيخ الاسلام فرمود كه اگر مراد از ولايت اين ديههاست ، اين ملك مردمانست نه آن اوست و نه آن من ، و اگر مراد اين مردمانند ، اينها رعاياى سنجراند ، پس شيخ الشيوخ سنجر باشد ، و اگر مراد از ولايت آنست كه من مىدانم و اولياى خداى عز و جلّ مىدانند ، فردا همين وقت فرا شما نمايم كه كار اولياء و ولايت چونست [ و ] ولايت چيست . اين سخن بگفت ، ابرى عظيم برآمد و بارانى سخت درگرفت و شبا روزى تمام مىباريد كه منقطع نشد . پس ديگر روز بامداد شيخ الاسلام فرمود كه ستوران ساخته كنيد تا برويم . خواجه ابو بكر صالحى كه خليفه بود گفت : ممكن نگردد كه درين دو سه روز بعد از آن ديگر نيز ببارد هيچ ملاحى برين آب « 1 » گذر نتواند كرد . شيخ الاسلام فرمود كه سهل باشد امروز ما ملاحى كنيم . روان شدند و بصحرا بيرون آمدند .
شيخ الاسلام نگاه كرد ، مردم انبوه ديد همه در سلاح . فرمود ابو بكر خليفه را كه اينها كه در سلاحاند كيستند و از كجا مىآيند و كجا مىروند ؟ خليفه ابو بكر گفت : مريدان و خدمتكاران شمااند ، در خدمت شما مىآيند . فرمود كه حق جزاى ايشان بخير كناد ، ايشان را بازگردان ! خليفه گفت : جمعى انبوه به عداوت شما مىآيند ، به ديه مارآباد جمع شدهاند اين قوم چگونه بازگردند ؟ شيخ الاسلام فرمود كه تو اين گروه را بازگردان كه تير و تيغ كار سنجر است نه كار اين جماعت ، سلاح اين جماعت سلاح ديگرست و كار اين جماعت كار ديگرست . اهل سلاح بازگشتند و شيخ الاسلام با تنى چند روى به راه آورد تا بلب آب رسيدند هيچ كس
هامش
( 1 ) - آب آب