بر زمين مىزنيم تا هلاك گرديم كه ما را بيش ازين طاقت صبر نمانده است باقى تو دانى . شيخ الاسلام فرمود كه عجب كاريست ، مرده زنده كردن و نابينا بينا كردن و ابرص را علاج كردن معجزهء عيسى بود عليه السلام ، احمد كى اهل « 1 » اين حديث است و چه كار اوست ؟ پس برپاىخاست « 2 » و روان شدند . و مرد و زن خود را در ميان خانقاه بر زمين زدن « 3 » گرفتند و در اين محفل از ائمهء كبائر زيادت از چهل تن بودند و خلايق ديگر را خود عدد پيدا نبود . چون شيخ به ميان دالان خانقاه رسيد حالتى عظيم بر وى ظاهر گشت كه جمله هراس خوردند و از پيش و پس برميدند ، تا ناگاه از لفظ مبارك شيخ الاسلام بيرون آمد كه ما كنيم ، چنان كه ( چند -
C
) كس از كبائر علما بشنودند . پس شيخ الاسلام بازگشت و بخانقاه درآمد و بر كنار صفه بنشست و فرمود كه آن كودك را پيش من آريد . آوردند . دو انگشت ابهام خود بر دو چشم آن كودك نهاد و بازكشيد و گفت : فانظر باذن اللّه تعالى ! در حال به دو چشم آن كودك بينا گشت . خروش از خلق برآمد . پس شيخ الاسلام برفت بسراى قاضى ابو الفضل يحيى . چون از طعام بپرداختند و شيخ الاسلام در خلوت خانهء خود شد ائمه جمع آمدند و خادم را گفتند كه ما به خدمت شيخ الاسلام آمدهايم ، رو بگوى :
ائمه مىخواهند كه ساعتى در خدمت شما آيند و كلمهاى چند دارند با شما بگويند .
شيخ الاسلام فرمود كه ايشان را درآر تا سخنى كه دارند بگويند و جواب بشنوند .
خادم ايشان را درآورد و بنشستند . گفتند : سؤال مشكل شدست ، هرچند با يكديگر بحث آن كرديم حل نشد . فرمود كه بگوييد ! گفتند : در خانقاه تركمانى دو درآمدند و استدعاى بينائى چشم كودك كردند ، بر لفظ مبارك شما رفت كه احياء موتى و علاج اكمه و ابرص معجزهء عيسى بود عليه السلام ، و اين سخن بهغايت پسنديده بود
هامش
( 1 ) - كى اهل : كياء
( 2 ) - خواست
( 3 ) - زدن) C (، در اساس : مى زدن