كارى مىفرمايد كه در وسع من نيست ، من درين چند سال در خود هيچ قوت و حركت نديدهام ، با زن بكر بچه قوت دخول كنم ؟ شيخ الاسلام را از راه فراست و كرامت معلوم شد كه زاهد چه انديشيد . شيخ الاسلام فرمود كه برو ، سهل باشد ، مترس ، اگر مدد حاجت آيد از احمد مدد خواه ، برو ، سهل باشد و همچنان كن كه ترا گفتم ، به كار مشغول شو تا چه بينى . چون حاضران اين سخن بشنودند جمله متحيّر شدند تا چه خواهد بود . زاهد برخاست « 1 » و برفت . جمعى بر پى او برفتند تا معلوم كنند حال گردران گوشت بخته « 2 » بر دوكان قصاب معين بر قناره آويخته كه در كوى سنگين نشان داده بود تا چگونه خواهد بود . چون آنجا رسيدند همچنان بود ، گردران گوشت بخته « 2 » از قناره آويخته بود . پرسيدند كه اين گوشت چيست ؟ گفت :
آن بختهء « 2 » آن گروه گريان مراجعت كردند . زاهد گوشت برگرفت و به خانه رفت فرمود كه زود قليه و حلوا سازند . آن عورت تبسم كرد و گفت : همانا فرمانبردارى كردهاى ؟ گفت : آرى زود باش كه وعدههاى عجب كرده است تا چه خواهد بود .
چون ساخته شد زاهد و خاتون افطار مىكردند كه در ميان طعام خوردن حركت در زاهد پيدا شد و بر وى چنان غلبه كرد كه در ميان نان خوردن دست به عورت دراز كرد .
عورت بخنديد گفت : راست گفتهاند كه زاهدان را ترتيب نيست ، درين دوازده سال من در پيش تو بودهام از تو اين حركت در وجود نيامد ، اكنون چندان توقف نمىكنى و نمىتوانى كرد كه طعام بردارند . زاهد را خجالت آمد دست از عورت بداشت .
چون از طعام خوردن فارغ شدند زاهد به معاشرت مشغول گشت . چون خواست كه به معاشرت پردازد در خود قوت نديد ، فروماند . بخاطر انديشيد كه يا شيخ الاسلام نه فرموده بودى كه اگر حاجت افتد از احمد مدد خواه ؟ اكنون وقت مدد آمد .
شيخ الاسلام در ميان جمعى انبوه از فضلا و كبرا نشسته بود و ايشان منتظر آن بودند
هامش
( 1 ) - برخواست
( 2 ) - بخته) C (. در اصل : لخته