شد . اهل شهر درآمدند و نصرك را برگرفتند و طبل و دمامه « 1 » فروكوفتند و نعره زدن گرفتند و او را گرد شهر مرو بر آوردند ، و داعى ملحدان در ميان بارگاه سر در پيش بمانده بود ، و سلطان در هلاك كردن او تأخير مىكرد كه از ملاحده مىترسيد . از شيخ الاسلام پرسيد كه در حق او چه مىفرمايى ؟ شيخ الاسلام فرمود كه بددين است و در مسئله « 1 » الزام كرده ، او را زودتر ببايد كشت كه كارهاى ديگرست تا بدان مشغول گرديم . سلطان از خوف ملاحده نمىيارست كه او را بكشد ، تأنى مىكرد تا باشد كه شيخ الاسلام كشتن او در باقى كند . چون ساعتى برآمد و بكشتن او از سلطان اشارت نرفت شيخ الاسلام فرمود كه عجب كاريست ، چون روشن همىدانى كه ترا به من سپردهاند و بتوفيق حق تعالى و باذن او عز شانه محافظت تو مىكردهايم و مىكنيم و بكرات در مواضع مختلف اين مشاهده كردهاى امروز چه افتاد كه چنين سست عقيده و نافرمان گشتهاى ؟ اگر غافلى از سر غفلت بزر فريفته گردد « 2 » و بمكر و تزوير ملحدى كاردى در زير بالين تو نهد تو چنين خايف و هراسان گردى ؟ شرم ندارى ؟ تا من در حيوة باشم تو از هيچكس مترس و خايف مباش ، بگوى تا اين ملحد را بكشند تا ببينى كه چه فسادها و فتنهها « 3 » ( انگيختهاند . پس سلطان فرمود كه او را گردن زنند . چون داعى ملحدان را بكشتند شيخ الاسلام فرمود كه شما را معلوم هست كه چه فتنهها و فسادها -
C
) در مرو و جايهاى ديگر اساس نهاده بودهاند ؟ گفتند : نمىدانيم و ما را معلوم نيست .
شيخ الاسلام فرمود : سرهنگ را كه نام محمد مروزى باشد حاضر كنيد . سرهنگ محمد مروزى را حاضر كردند . شيخ الاسلام فرمود او را كه برو و ده سرهنگ
هامش
( 1 ) - مسئله
( 2 ) - گردد) C (، در اساس : شد
( 3 ) - فتنها
( 1 ) دمامه بر وزن شمامه ، كوس و نقاره را گويند ، و بمعنى نفير هم آمده است كه برادر كوچك كرنا است ( برهان قاطع ) .