هرچه بدست من برآيد و بزفان من در اين چه تقصير رود و بجاى آرم و منت دارم .
گفت : اگر سوگند خورى و با كس نگويى و اين سر نهان دارى بگويم . گفت :
شايد . سوگند خورد كه آنچه گويى با هيچ كس نگويم . او كاردى بيرون كرد و [ گفت ] درخواست و استدعاى من از تو آنست كه اين كارد در زير بالين سلطان نهى .
جامهدار گفت : اين نتوانم نهاد كه اين خطرى عظيم دارد . شيخ اسعد گفت :
سلطان چه داند كه تو نهادى و ترا درين چه خلل باشد ؟ الحاح كرد ، جامهدار اجابت نمىكرد ، تا به جايى رسيد كه ( از -
C
) جامهدار هزار دينار زر قبول كرد كه اگر اين كار بكنى هزار دينار زر بدهم . عاقبت جامهدار را زر فريفته كرد گفت : زر بدهى اين كار بكنم . زر بداد . جامهدار زر بستد و شب بوقت جامه بازافكندن كارد در زير بالين سلطان نهاد . روز ديگر سلطان آن كارد را در زير بالش بديد ، بترسيد از جامهدار پرسيد كه اين كارد چيست و از كجا آمد ؟ جامهدار گفت : مرا معلوم نيست ، من جامه راست كردم و برفتم باقى نمىدانم . سلطان فرمود كه اين كارد بنهيد و اين سر نهان داريد تا ازين چه معلوم گردد . چون ازين حادثه يكچندى برآمد رسولى از قهستان رسيد و سلطان را تحفههاى بسيار آورد و گفت : ترا با ما صلح مىبايد كرد و ما را بولايت خراسان راه مىبايد داد ، و اگرنه چنين كنى ترا خلل باشد و تو خود را از ما گوش نتوانى داشت « 1 » . سلطان گفت كه چرا نتوانم داشت شما كيستى و از شما چه حساب باشد ؟ رسول ملحدان گفت : چرا چنين مىگويى ؟ كاردى كه پارسال در زير بالين خود ديدى بزهر آب داده ، كه نهاده بود ؟
اگر بهلاك تو فرمان بودى [ كه ] بازداشتى ؟ ( فرمود كه تا آن كارد را بياوردند و به سگى فروبردند ، در حال آن سگ بر آماسيد و هلاك شد -
C
) سلطان كه اين بشنيد خوفى عظيم بر دل سلطان مستولى گشت . بازيشان عهد كرد و ايشان را بنواخت
هامش
( 1 ) گوش داشتن - حفظ كردن ، نگاه داشتن