امير حيران بماند تا چه آوازست . سوارى چند اوشاقشكل « 1 » امرد در ميان سراى امير حاضر شدند . حيرت امير و حاضران زيادت گشت تا كيستند و از كجا آمدند و بچه كار آمدند . يكى ازيشان پياده شد و كمندى از فتراك بگشاد و به بارگاه درآمد و در گردن امير افكند و بيرون آورد و بفتراك باز بست و سوار شد و براند . يك فرسنگ بر شارع عام به نشيب آوردند ، پس بدست راست بيابان در - شدند . سوارى چند از آن امير سلاح درپوشيدند و بر عقب ايشان برفتند ، يك فرسنگ بر پى ايشان به بيابان در شدند . امير را ديدند « 1 » تنى بىسر افتاده و ديگر از هيچ جانب پى نديدند ، متحير فروماندند . كس بسلطان سنجر فرستادند كه حادثه [ اى ] حادث شد و واقعهاى عظيم افتاد كه هيچ عالم و عاقل راه فرا آن ندانستند « 2 » ، حال باز نموديم كه چه بود ، باقى راى عالى پادشاه هرچه فرمايد .
سلطان عظيم ازين متغيّر شد و فرمود كه ( اگر -
C
) اهل جام پى اين حادثه بيرون نبرند ، جمله را هلاك كنم . مردمان جام سخت فروماندند ، روى به حضرت شيخ الاسلام نهادند و گفتند كه چنين واقعهاى افتاد عظيم و هيچ كس راه فرا آن كار نمىداند كه كى بودند و از كجا آمدند و كجا رفتند « 2 » سلطان چنين حكم كرده است و ما درين كار متحير فروماندهايم و راه فرا آن نمىدانيم ، اگر شما را از راه مكاشفه و مشاهده معلوم هست و يا خبر داريد اين مسكينان را دست گيريد و فرياد رسيد كه عظيم درماندهايم و فرومانده . شيخ الاسلام فرمود كه ايشان كه بودند و از كجا آمدند و بفرمان كه كردند و چرا كردند و كجا رفتند . اين مردمان گفتند : چون
هامش
( 1 ) - ديدن
( 2 ) - فتند
( 1 ) اوشاق ( تركى ) غلام سادهرو ، نظامى :بفرمود اشاقان درگاه را * زدن بر لب جوى خرگاه را( فرهنگ نظام )
( 2 ) راه فرا چيزى يا كارى دانستن - بدان پى بردن ، كشف آن كردن ، غالبا با ضمير « آن » به كار مىرود و نظاير آن در اين كتاب فراوان است .