جام بيامدم بهر منزلى كه مىرسيدم اخبارها « 1 » عجيب مىشنيدم تا رسيدم بده معدآباد به خدمت وى رفتم . جمعى انبوه ديدم از علما و فقها و فقرا كه نشسته بودند و طعام مىخوردند . سلام گفتم ، شيخ الاسلام جواب داد كه عليك السلام دانشمند عمر ، هم آنجا فرود آى تا سفره بردارند . عجب داشتم كه او چه دانست كه نام من عمرست و من دانشمندم ؟ چون بنگريستم بسى تكلف ديدم از هر نوعى در پيش او ، با خود انديشه كردم كه اين چه زاهد باشد ؟ در حال شيخ الاسلام آواز داد كه دانشمند عمر خاطر نگاهدار كه تو ندانى . و از پيش خود از آن تكليف چيزى به من فرستاد .
چون از طعام فارغ شدند و سفره برداشتند مرا پيش خواند و پرسيد « 2 » و دلداريها بسيار كرد و از ائمهء نيشابور پرسيد . پس فرمود كه دانشمند عمر به راه آورد ما را تذكيرى بگويد . و من در علم تذكير رنجى نبرده بودم ، متحير فروماندم تا چه گويد و من چه عذر آرم . پس شيخ الاسلام بالشتى از پس پشت خود برگرفت و فرا پيش من افكند و فرمود كه علم بلندى خواهد ، برين بالش نشين ! مرا مجال جواب نبود ، بر بالشت نشستم متردد « 1 » . شيخ الاسلام مرا پيش خواند و آب دهان خود در دهان من افكند . پس قراء را فرمود كه شما نخست آيتى برخوانيد تا دانشمند عمر سخن گويد كه رسم چنين است . چون قراء آيت تمام كردند بمدد و همت و نظر مبارك آن بزرگ دين حق تعالى در سخن بر خاطر من گشاده گردانيد ، و مجلس چنان گفته شد و آمد كه علما كه حاضر بودند تحسينها كردند و آفرينها گفتند . و بعد از آن حق سبحانه و تعالى به بركت آب دهان و نفس وى چندان علم بر ما ريخت و درى از علم و حكمت بر ما گشاده گردانيد كه خاطر و فهم هركس
هامش
( 1 ) - و متردد
( 1 ) آوردن جمع فارسى علاوه بر جمع عربى در متون قديم فراوان است . در اين كتاب نيز مكرر آمده است مانند : فوائدها ( حكايت 27 ) و احوالها ( ح / 93 )
( 2 ) پرسيدن : استفسار از حال و روزگار كسى كردن ، احوال پرسى كردن