كه كار خيانت چگونه بودست و چه سخن در تهى افكنده است ؟ سلطان را حكايت كردند كه حال بر چه جمله بوده است و چه كردند و چه گفتند .
سلطان سنجر بسيار بگريست و فرمود كه مكنيد و بازو در مبنديد « 1 » كه من ازو كرامتهاى بزرگ مشاهده كردهام . پس اهل جام را بنواخت و تشريف داد و خوشدل باز گردانيد و مرفه حال ، و السلام .
18 - داستان كرامت شيخ در حق دانشمند عمر الياس
ديگر دانشمند عمر الياس از ولايت غور و غزنين در شهر نيشابور تحصيل مىكرد ، كتاب تمام كرده بود . استاد او را گفت : چون اين كتاب تمام شد كدام كتاب ابتدا خواهى كرد ؟ گفت : دلم بگرفت ديگر نخواهم خواند . استاد گفت :
چرا چنين مىگويى ؟ گفت : زيرا كه كس هست ازين متعلمان كه دهتاى كاغذ ياد ندارند و [ در ] محافل مسئله « 1 » مىگويند « 2 » ، من صدتاى كاغذ زيادت ياد دارم و هيچ نمىتوانم گفت ، رنج بىفايده چرا برم ؟ استاد گفت : زنهار اين نبايد گفت و نبايد شنيد كه رنج بسيار بردهاى و تحصيل كردهاى ، ناگاه حق تعالى دل ترا گشاده گرداند . گفت : ملول شدهام ، سفرى خواهم كرد . استاد گفت : اگر سفرى خواهى كرد بجام رو كه آنجا صاحب كرامتى نشان مىدهند ، اگر چنين باشد بود نظرى در كار تو كند ، حق تعالى به بركت آن نظر در علم بر تو گشاده گرداند . ترا دولتى عظيم بود و ما را نيز خبر آرى از حال و كار وى ، اگرنه چنين باشد روزى چند طوفى « 2 » كرده باشى و ملالت تو زائل گشته باشد بسر تحصيل خود بازآيى كه حق تعالى رنج تو ضايع نكند . گفت : چون نيّت عزم زيارت شيخ الاسلام كردم و به راه
هامش
( 1 ) - مسئله
( 2 ) - مىگويند» C «، در اصل : مىگويد
( 1 ) با كسى در بستن - با كسى درافتادن ، در ديگر متون ديده نشد .
( 2 ) طوف - گردش