و گفت : چرا مداهنت مىكنيد ؟ ما ترا خواندهايم . شيخ الاسلام فرمود كه بچه كار خواندهايد « 1 » ؟ گفت : مىگويند كه تو مىگويى خدا را به خدامى « 2 » شناسم و هركه اين چنين گويد كافر گردد . شيخ الاسلام گفت : من مىگويم هركه نه چنين گويد و نه چنين داند كافر او باشد . گفت : هى هى ! شيخ الاسلام گفت : هى هى جواب احمد نباشد تو چه مىگويى ؟ سيد زيادى بار سه ديگر همين مىگفت هى هى . تا شيخ الاسلام بانگ بر وى زد گفت : خاموش اى بىادب ، علم تو از ميان پاى مستحاضه « 1 » فراتر نشود ، تو با احمد علم توحيد مىگويى ؟ آنگاه مولانا شيخ برخاست « 3 » و كسانى كه كاردها كشيده بودند و منتظر استاده بودند تا شيخ الاسلام را هلاك كنند كاردها مىانداختند و در قدم مبارك شيخ الاسلام مىافتادند و نعرهها مىزدند و توبه مىكردند .
چون شيخ الاسلام از خانقاه بيرون آمد ، و پدر سيد زيادى در حيوة بود و نيك معمر شده بود ، پيش شيخ الاسلام گرفت و هر دو گيسوى سفيد خود بر دست نهاد و مىگريست و مىگفت : يا شيخ الاسلام به حرمت آب روى محمد مصطفى عليه الصلاة و السلام كه جان فرزند من در كار من كن « 2 » كه بيش ازين فرزند ندارم . شيخ الاسلام ساعتى بر عصا تكيه كرد و تفكر مىكرد ، پس سر را برآورد و گفت : اى سيد عزيز حق تعالى جان فرزند ترا در كار تو كرد اما از علم برخوردار نگردد و فتواى راست ديگر از زير قلم او بيرون نيايد بدين بىادبى كه از وى در وجود آمد . سيد گفت : رضا ندهم « 4 » تا او را « 5 » از خانقاه بيرون نيارى . و در خانقاه سيد زيادى و محمد منصور مانده بودند
هامش
( 1 ) - خاندهايد
( 2 ) - به خدامى) C (، در اصل : به خدائى
( 3 ) - برخواست
( 4 ) - بدهم
( 5 ) - كه تا
( 1 ) مستحاضه - « من يسيل دمها و لا يرقأ فى غير أيام معلومه . . . و فى الصحاح استحيضت المرأة أى استمر بها الدم بعد ايامها ، فهى مستحاضة » ( تاج العروس ) « زنى كه از وى خون رود پس از انقطاع ايام حيض » ( فرهنگ نفيسى )
( 2 ) چيزى در كار كسى يا چيزى كردن يعنى چيزى را به چيزى بخشيدن و گناهى را بسبب عملى عفو نمودن ، از اصطلاحات صوفيه و در كتب آن جماعت بسيار آمده است ( سبكشناسى ج 2 ص 133 )