درآمد . چون چشم شيخ الاسلام بر محمد منصور افتاد دعا بگفت و نفس بر وى افكند ، گفت : قم باذن اللّه ، حق تعالى ترا شفا فرستاد . امام محمد منصور هم در ساعت بر كرسى برپاىخاست . شور از خلق برآمد و بهم برآمدند . و محمد منصور لگد بر كرسى زدن گرفت و بانگ مىكرد كه آرام گيريد . قاضى با شيخ الاسلام گفت :
پيش از آنك خلق آرام گيرند بيا تا بمحراب شويم كه از مجلس بيرون نتوانيم رفت . شيخ الاسلام فرمود كه هم اينجا بنشين تا چه شنوى و چه بينى . چون خلق آرام گرفتند محمد منصور گفت : اى مسلمانان بدانيد و آگاه باشيد كه حق را سبحانه و تعالى با ظاهر و باطن محمد منصور فضلهاى نامنتهائى بود و خواهد بود ، يكچندى با ما عتاب كرده و بنشانده ، تا امروز نظر رحمت او صادر گشت ما را برانگيخت تا كسى ظن نبرد كه حق سبحانه و تعالى بگفت هر زراقى « 1 » و طرّارى « 2 » و اباحتى « 1 » « 3 » رنگى به مثل اين كارها كند . چون اين سخن بگفت شيخ الاسلام برپاىخاست « 2 » و گفت : چون ترا اعتقاد اينست كه حق سبحانه بعد اذن بدر خواست بندگان خاص خويش كارى نكند « 3 » ، دست بر هم زد و گفت : بنشين و بيهوده مگوى و خاموش باش . محمد منصور بر سر كرسى بلرزيد و فرونشست و زفان « 4 » او دربند شد . و شيخ الاسلام بيرون آمد ، و او بسر اشارت مىكرد كه بر پى او بيرون رويد . چون بيرون آمدند و پيش شيخ الاسلام گرفتند و استدعاى بسيار كردند كه زبانش روا
هامش
( 1 ) - باحتى
( 2 ) - خواست
( 3 ) - نكند) C (، اصل : بكند
( 1 ) زراق بالفتح و تشديد ثانى - صاحب نفاق و ريا ( آنندراج )
( 2 ) طرار بالفتح و التشديد - كيسه برو حيلهگر ( آنندراج )
( 3 ) از عربى بسياق عربى اباحى آيد ( صفت نسبى ) - ملحدى كه همه چيز را مباح شمرد و ارتكاب محرمات را روا داند : نيمشب هر شبى به خانهء خويش آيد و صد اباحتى در پيش ( حديقه ) ( فرهنگ فارسى معين )
( 4 ) زفان بجاى زبان در اين كتاب فراوان ديده مىشود و از خصائص سبك فارسى قديم است ( رك . به سبكشناسى ج 2 ص 189 )