تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
مىآيى تا ترا بسر بالين بيمارى برم ؟ گفتم : مرا بدين كار فرستاده‌اند . گفت : برو و او در پيش مىرفت و مرا برد تا بسر بالين بيمارى مزمن يك‌ساله ، او مردى بود از معارف شهر . بر بالين او بنشستم و فاتحه‌اى خواندم بر وى و دعا گفتم و دست بر سينهء او ماليدم و نفس بر وى افكندم ، پس گفتم : قم بأذن اللّه تعالى ! هم در ساعت حق تعالى او را شفا فرستاد . پس شيخ الاسلام او را فرمود كه كفش در پاى كن تا بيرون رويم . گفتند : او در اين يك سال بر پاى نخاسته « 1 » است ، كفش از كجا آرد ؟ شيخ الاسلام گفت : آن ديگر گو در پاى كن تا بيرون رويم . در پاى كرد و بيرون آمد . آوازه در شهر افتاد . خلقى روى بوى نهادند ، و در شهر سرخس بيمارى بسيار بود . شيخ الاسلام را بر بالين همهء بيماران بردند و حق تعالى بنفس مبارك او همه را شفا فرستاد كه الشافى هو اللّه .

14 - داستان شيخ و قاضى سرخس

تا قاضى شهر را زن بيمار شد . وكيل دار قضا گفت : يا مولانا در اين شهر شيخى رسيده است كه او را ببالين هر بيمارى كه بردند هم در ساعت شفا مىيابد ، اگر مرد است با خود بيرون مىآرد و اگر زنست به خانهء ديگر مىفرستد ، اگر فرمائى او را بياريم . قاضى با وكيل جفا بسيار كرد و گفت : تو مرا هم ازين قوم جهال مىشمرى ؟ شرم ندارى كه با من اين سخن گوئى ؟ وكيل دار قضا خاموش شد ، و بيمار رنجورتر شد ، تا به جايى رسيد كه هفت شبانه روز هيچ شربتى آب به حلق او فرونشد . و قاضى سخت دل‌تنگ بود كه اين زن را دوست مىداشت . تا روزى هم اين وكيل گفت : يا مولانا اين شيخ را بفلان جاى مىبرند و گذر او بر در سراى تو خواهد بود ، او را « 2 » بر سر بالين بيمار خود آر ، اگر به نشود بارى بميرد ، آخر
هامش
( 1 ) - نخواسته ( 2 ) - و او