دراز كردند و لقمهاى چند بخوردند دست باز كشيدند و با [ سر ] پياز و سركه آمدند ، گفتند : ما هرگز طعام ازين باذوقتر و لذيذتر و خوشتر نخوردهايم . بسيار پياز و سركه بخوردند با شره تمام .
13 - داستان رفتن شيخ بسرخس و شفا دادن بيماران را
ديگر شيخ الاسلام قدس اللّه روحه العزيز گفت كه بعد از شش سال كه در كوه بيزد جام ساكن بودم شبى بوقت سحر در مسجد مناجات مىكردم و امت محمد مصطفى را عليه الصلاة و التحية از حضرت حق سبحانه و تعالى در مىخواستم « 1 » . ناگاه هاتفى آواز داد كه يا احمد زود باش و بشتاب و بسرخس رو و طبيبى كن كه ما بيمارى بر اهل سرخس گماشتهايم و شفاى ايشان در نفس تو نهادهايم ، برو كه ما را در آن تعبيهاست كه كس راه فرا آن نداند مگر هم ما دانيم ، تو فرمان گوشدار « 1 » و برو .
هم « 2 » در ساعت برخاستم « 3 » و روى بجانب سرخس نهادم ، و كسى ندانست كه من كجا رفتم . چون به شهر سرخس رسيدم و در آمدم همه روز در ميان بازار شهر مىگرديدم و آواز مىدادم كه طبيبان و حكيمان ، و كس به من التفات نمىكرد . تا روزى بزرگى از معارف شهر به من رسيد كه او را رشيد الدين بو سعيد گفتندى . گفت : يا شيخ اين چه شيد « 2 » است كه برآوردهاى ؟ گفتم : چه شيد مىبينى ؟ گفت : دست در دلق كشيدهاى و اين سخن مىگويى ، اگر طبيبى كتاب و دارو و ادوات تو كو ؟ و اگر جراحى برگ « 3 » جراحيت « 4 » كجاست ؟ گفتم : اى خواجه فايدهء طبيب بر سر بالين بيمار چه باشد ؟
گفت : آنكه بيمار را « 5 » علاج كند تا به شود . گفتم : مرا ببالين كدام بيمار بردى كه به نشد كه تو كتاب [ و ] دارو و ادوات مىطلبى ؟ گفت : درويش عجب سخن بلند مىگويى ،
هامش
( 1 ) - پيش از « در مىخواستم » كلمهاى مانند عزت يا بركت يا كثرت بايد باشد كه از قلم كاتب افتاده است .
( 2 ) - و هم
( 3 ) - برخواستم
( 4 ) - جرحيتت
( 5 ) - بيمار
( 1 ) - گوش داشتن - شنيدن ، اطاعت كردن
( 2 ) شيد بالفتح بر وزن قيد - مكر و فريب ( آنندراج )
( 3 ) برگ - آلت و اسباب ، بيشتر با ساز ( ساز و برگ ) استعمال مىشود .