آمدى جز سنگ هيچ نديدى و نيافتى . چون از فرزندان او يكى خيانت كرد ديگر بيش نبود و نيافتند .
8 - داستان شيخ و زاهد نصارى
ديگر شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز گفت : « روزى از روزها بر سر كوهى نشسته بودم و به اطراف و اكناف و حوالى عالم پهنا نظر مىكردم . ناگاه نظر كردم بر كوهى از كوههاى روم ، در آن كوه نگاه كردم صومعه [ اى ] ديدم و زاهدى در آنجا نشسته هم چنانك من او را مىديدم او نيز مرا مىديد . به نزديك او رفتم ، هرچه درين مدت چند سال كه بر من رفته بود نشان باز داد كه احمد فلان وقت چه گفتى و چه كردى . عجب داشتم ، گفتم : ما دينك ؟ گفت : انا نصرانى . غيرتى گريبان من گرفت . نظر در عالم پهنا و بحر بهر جاى كه نظر افكندم نشان باز داد . گفتم عجب كاريست ، فرق ميان اسلام من و كفر او چه بود ؟ غيرت به جايى رسيد كه بيم بود كه از سر مقام بيفتادمى . ناگاه عنايت ربانى و كرم سبحانى در رسيد و بسر اين فقير غيور فرودادند كه هم چنان كه او را درين عالم امتحان كردى در عالم بالا امتحان كن تا چه بينى . از بس دقت نظر كه او را درين عالم ديده بودم نظر بر فلك زحل انداختم ، هيچ نگفت ، دانستم كه نمىبيند ، بتدريج به نشيب مىآمدم تا به مرغان رسيدم ، كه حق سبحانه و تعالى مىفرمايد : « أ لم يروا الى الطير مسخرات فى جو السماء » « 1 » ، و ازين فروتر هم هيچ نگفت . دانستم كه نمىبيند . بسر من فرودادند كه احمد فرق يافتى ميان اسلام خود و كفر او ؟ ما بر هيچ كس ظلم نكنيم و نه نيز روا نداريم كه كسى ديگر ظلم كند . او در راه ما رياضت و مجاهد [ ه ] هاى بىحد كشيده است و چندين رنجها بر خود نهاد كه آن ترا معلوم نيست و درنيابى كه او چه رنج كشيده است و مىكشد . در [ دنيا ] مكافات كار خود نيابد و در آخرت چون
هامش
( 1 ) سورهء 16 نحل ، 79