نيامد . سلطان لشكر كشيد و بعراق رفت ، ميان سلطان و قراجه مصاف شد ، و سلطان به هزيمت شد . و من در كوه بودم و آن هر دو آينده آمدند و گفتند :
[ سلطان در ] مصاف شكسته شد و هزيمت شده ، او را درياب ! من در حال عنان اسب او را « 1 » گرفتم و بانگ بر وى زدم و گفتم : بازگرد . سلطان سنجر گفت : يا شيخ دست بازدار كه حشم رفتند . گفتم : بازگرد . باز نمىگشت و مىترسيد . گفتم مترس كه قراجه را فرا دست تو دهند . سلطان بازگشت و باستاد ، حشم جمع آمدند و حمله كردند و در حال قراجه را نيز بينداختند و بگرفتند . و سلطان حالى بيامد بدين موضع كه مرا ديده بود . من آنجا استاده بودم . سلطان پياده شد و پيش من آمد و خدمت كرد و گفت : تو كيستى و ترا چه گويند ؟ گفتم : مرا احمد ابو الحسن نامقى گويند .
گفت : تو آنجا چگونه افتادى و اين چه حالتست و بچه كار آمدى ؟ گفتم : چند سال است كه ترا به من سپردهاند و من دعاى تو مىگويم و نگاهبانى تو مىكنم . گفتا :
بچه نشان مىگوئى كه مرا به تو سپردهاند ؟ گفتم : قراجه را سنجرى آرزو كند و زن او را تركان خاتونى « 2 » ، زن قراجه بفرمان شوهر زهر بر شربت تعبيه كند ، احمد را بر آن اطلاع دهند ، بفرمان زهر را بريزد « 3 » قدح بر سر بالين نگوسار « 1 » كند و شمعدانها بگرداند ، دايهء پاى مال را چه گناه بود كه تو او را دو تازيانه بزنى ؟
سلطان گفت : راست مىگوئى ، همچنين بوده است كه فرمودى ، من ترا كى بينم بار ديگر و به خدمت تو كى رسم ؟ گفتم : هرگاه كه خداى تعالى خواسته بود « 2 » .
سلطان خدمت كرد و بازگشت . قراجه را طلب كرد و گفت : تو چرا عصيان آوردى ؟ گفت : در خدمت شما خلاف نتوانم گفت ، مرا سنجرى آرزو كند و زن
هامش
( 1 ) - واورا
( 2 ) - خواتونى
( 3 ) - برين ( تصحيح از روىC)
( 1 ) نگوسار بجاى نگونسار در سبك قديم مرسوم است و در اين متن چند بار به كار رفته است بحكايات 37 و 98 مراجعه شود ( رك : نيز سبكشناسى 2 / 144 ) .
( 2 ) بود بجاى باشد از استعمالات قديم است ( رك : سبكشناسى 2 / 152 )